دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
زان دم که با تو عهد گسل عهد بسته امبا هر که عهد بسته همان دم شکسته ام
به بلا زار و مبتلا که منمکس مبادا در این بلا که منم
رخت جنت قدت طوبی است گفتمحدیثی خوب و حرف راست گفتم
از لطف نمی بینی سویم چه خطا کردمجز آنکه جفا دیدم جز آنکه وفا کردم
به عالم حاصلی جز غم ندارمولی یک جو غم عالم ندارم
چند از دست تو سوزد جان منرحم کن بر جان من جانان من
پس از کشتن گذاری بر مزارم میتوان کردنبه لطفی تا قیامت شرمسارم میتوان کردن
بیا ای بت دمی در کعبه از بتخانه مسکن کنبگردان کعبه را بتخانه زاهد را برهمن کن
شد جان پاکان در رهت از بسکه خاک ای نازنینخاک ره تو سر به سر شد جان پاک ای نازنین
دلم خواهد که جان در راه خوباندهم شاید شوم دلخواه خوبان
رخ مانند گلبرگ ترش بینتن از برگ گل نازک ترش بین
دور شد از یکدگر دور ز جانان منجان من از جسم من جسم من از جان من
ز خوناب دل و از دیده خونابه بار منکنار من پر از خون شد چو رفتی از کنار من
نداند کاش قدر مهر من مهرآزمای منبقدر مهر من بر من کند گر جور وای من
با من آن نامهربان مه مهربان خواهد شدنمهربان با من به رغم آسمان خواهد شدن
خوشم بسایه ات ای سرو نازپرور منمباد کم نفسی سایه ی تو از سر من
به غیر دل که کند تا سحر فغان با منبشب فراق تو کس نیست همزبان با من
صید سگان ایندرم تیع جفا بر من مزنزنهار بر صید حرم تیغ ای شکارافکن مزن
عاشقان را به جفا خوار مکنمکن ای شوخ جفا کار مکن
به عمر خضر جدا از تو نیستم خرسندکه پیش روی تو مردن هزار بهتر ازین
من نه در پیری ز هجر آن جوانم ناتوانناتوانند از فراق او بسی پیر و جوان
دل نه همین می برد از من حسنشهره شهر است بهر فن حسن
به کار عشق خوشم خود چه کار بهتر ازیندگر چه کار کنم اختیار بهتر ازین
بیندیش ای پسر از آفت چشم بداندیشانبپوشان روی خوب خویش از چشم بد ایشان