دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
ما را نه چشم یاری نه یار مهربان هماو را نه این ترحم ما را نه این گمان هم
زار از سر کوی یار رفتیمرفتیم و به حال زار رفتیم
به جانم از غم جانان چه سازمبه جانان چون کنم با جان چه سازم
از کوی تو غیر رفت و ما همبیگانه نماند و آشنا هم
بود صیاد خوشدل تا من ناشاد مینالمخوش است از نالهٔ من چون دل صیاد، مینالم
دل چیست تا به دست تو ای دلستان دهمبخرام بر سرم که به پای تو جان دهم
شب تا به روز بر سر کویت فغان کنمشاید که از فغان دل تو مهربان کنم
نه تنها در ره یاری جفا زان بی وفا دیدمکه با یاران خود هر یک وفا کردم جفا دیدم
چو در کنار رقیبان ترا نظاره کنمکناره گر نکنم از برت چه چاره کنم
چو من از هجر آن لیلی لب شیرین دهن میرمبه درد محنت مجنون و داغ کوه کن میرم
تا از تو دور ای در نایاب مانده اماز گریه چون صدف به ته آب مانده ام
به عالم حاصلی جز غم ندارمولی یک جو غم از عالم ندارم
شود چون شب بروزو روزگار خویشتن گریمچو آید روز بر شبهای تار خویشتن گریم
مگذار که از حسرت دیدار بمیرمبردار ز رخ پرده و مگذار بمیرم
من توبه ز صهبا چکنم گر نتوانمترک می و مینا چکنم گر نتوانم
بی تو جانا زندگانی چون کنمزندگی بی یار جانی چون کنم
شنیدمت که به حسنی فزون ز ماه چو دیدمبسی فزونتری ای ماهرخ از آنچه شنیدم
به از عشق و گدایی منصب و جاهی نمیدانمگدای عشقم و خود را کم از شاهی نمیدانم
دوستان را به خود از بهر تو دشمن کردمکس به دشمن نکند آنچه به خود من کردم
خوش آنکه جان به پایت ای دلستان فشانمدامان تو بگیرم دامن به جان فشانم
ز جور دوست گر خود را به کام دشمنان دیدمسزاوار است که دشمن دوستش گفتند نشنیدم (؟)
از درت امروز و فردا ای دلارا می رومگر نرفتم از درت امروز فردا می روم
حال بسیار ناخوشی دارمخاطر پرمشوشی دارم
به کار مشکل خود یاری از یاری نمیبینمچنان یاری کز او آسان شود کاری نمیبینم