دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
آمدی رفتی از برم غافلصبر و هوشم ربودی از سر و دل
نثار راه جانان کی سزد جانی که من دارمندارد قدر جان در راه جانانی که من دارم
عیانست از رخ کاهی، ز اشک ارغوانی همکه دارم درد پنهانی به دل داغ نهانی هم
چه حسن است اینکه گر صد بار رویت هر زمان بینمشود هر بار افزون عشقم و خواهم همان بینم
بیا ای مونس شبهای تارمکه از هجرت سیه شد روزگارم
گرفتم ز نادیدنت خون نگریمچو با دیگری بینمت چون نگریم
پاک و پاکیزه است اصل گوهرمخاکم از خلد است و آب از کوثرم
همه از عشق من مات و من از عشق تو حیرانمنمی دانم چه عشق است این چه حسن است این نمی دانم
نیاید تا به لب از ضعف جانمنمی آید به لب از دل فغانم
چنان ز عشق تو بدنام خلق ایاممکه کس ز ننگ بر کس نمی برد نامم
ای کرده جوانی تو پیرممپسند که از غمت بمیرم
روزگاری روز خوش از وصل یاری داشتمداشتم روز خوش و خوش روزگاری داشتم
به حسرت ای پری می دانی از کویت چسان رفتمچسان آدم ز جنت رفته بیرون آنچنان رفتم
پیاله داد بدستم سبو نهاد به دوشممرید پیر مغانم غلام باده فروشم
تا چند جدا ز یار باشماز یار جدا فگار باشم
به کوی یار باشد مدعی را راه و مسکن همچه خوش بودی اگر بودی در آن کو مسکن من هم
نداده هیچ جایی شور عشقی هیچ کس یادماگر دشتست مجنونم اگر کوه است فرهادم
چگونه از سر کوی کسی بار سفر بندمکه آنجا دل گشاید یار چون من کاربر بندم
نمیکرد از غم جان دادن آزادم چه میکردمبه جان بودم ز غم گر جان نمیدادم چه میکردم
من دوستی به غیر برای تو میکنماین کار را برای رضای تو میکنم
به قربان قد و بالات گردمبلاگردان سر تا پات گردم
هر جا به خاک پا نهم از گریه تر کنمزان چشم تر چه خاک ندانم به سر کنم
امروز بی تو خاک چنین گر به سر کنمروز جزا عجب که سر از خاک بر کنم
بر آن سرم که دل به دلبری ندهمبه آنکه داده بگیرم بدیگری ندهم