دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
شکر کز انجام خوب و خوبتر ز آغاز خویشسازگاری یافتم از طالع ناساز خویش
ای همه جای تو خوش ای همه اعضای تو خوشرخ زیبای تو نیکو قد رعنای تو خوش
دل هر کس به کاری خوش من و عشق نگاری خوشکه چون عشق نگاری خوش نباشد هیچ کاری خوش
مهی دارم ندیده کس مثالشفزون از مهر و بیش از حد جمالش
اگر روزی دهم صد بار جان نادیده دیدارشبسی زان به که روزی بنگرم در بزم اغیارش
دلارامی که غافل نیستم یک لحظه از یادشمباد از یاد من هرگز غمی در خاطر شادش
به صورت ماه را گفتم شبی چون روی نیکویشوزین معنی بسی شرمندهام امروز از رویش
ترا یک بار اگر گیرم در آغوشکنم یکبارگی خود را فراموش
منم آن عاشق سرگشته که بر خاک درشتا سرش خاک نشد یار نیامد به سرش
از عشق تو در ملالتم کاشاین راز نهان نمی شدی فاش
با ناله و آه همنشین باشتا می باشی دلا چنین باش
به گلشن بگذرد گر با چنین قد و چنان عارضشود شرمنده سرو و گل از آن قد و از آن عارض
صبر کردم بر جفای او غلط کردم غلطدل نهادم بر وفای او غلط کردم غلط
بی تو ای رخشنده اختر زاختر رخشان چه حظبی تو ای تابنده انجم ز انجم تابان چه حظ
منم از چشم سیاهی به نگاهی قانعبه نگاهی شده از چشم سیاهی قانع
با رقیب از سر نو عهد و وفا بست دریغمدتی رفت و بر آن عهد و وفا هست دریغ
صدق و کذب من و اغیار نمیدانی حیفعاشق از بلهوس ای یار نمیدانی حیف
ای دلبر نازنین شمائلای دل به شمائل تو مائل
کشد بهر وفا تا کی جفا دلچو دلبر کاش بودی بی وفا دل
رفتی و رفت از غمت ای غمگسار دلآرام جسم و طاقت جان و قرار دل
تو رشک گلشنی با کاکل و رخسار و قد ای گلقدت سرو است و رخسارت گلست و کاکلت سنبل
داند کدام سنگدلم کرده تنگدلآن را که کرده تنگدل آن شوخ سنگدل
باور کس نشود قصه ی بیماری دلتا گرفتار نگردد به گرفتاری دل
ز تیغ ناز شوخی میتپد دلدرون سینه ام چون مرغ بسمل