دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
بهار آمد و یار کسی نمیآیدچنین بهار به کار کسی نمیآید
آن که لطفش گره از خاطر ما بگشایدگره خاطر او لطف خدا بگشاید
در نیکوئی آفت جهان شدنیکوتر از این نمی توان شد
غمین عشق غم روزگار کم داردخود این غم آنکه ندارد هزار غم دارد
جلوه که آن تازه جوان می کندغارت عقل و دل و جان می کند
نهادم بهر شرح شوق هر گه خامه بر کاغذز آهم خشک شد خامه ز اشکم گشت تر کاغذ
دل به نازی برد از من باز طناز دگرکز کفم جان میبرد چون میکند ناز دگر
بی وفا یار من از یاری من عار مدارعار از یاری یاران وفادار مدار
خواهم شکست زاهد چون در بهار دیگرانگار توبه کردم از باده بار دیگر
دیدن قاصد خوش و خوشتر از آن پیغام یارخاصه بعد از مدتی هجران و عمری انتظار
ما را چو تو نیست یار دیگریار تو چو من هزار دیگر
روی تو یا آفتابست ای پسرموی تو یا مشک نابست ای پسر
هر دم ای یار ز تو می کشم آزار دگرچه کنم نیست به غیر تو مرا یار دگر
زان نور دو دیده تا شوم دورشد دور زهر دو دیده ام نور
از جان بهر صد بار اگر گویند جانی ای پسرجان را اگر جان دگر باشد تو آنی ای پسر
نمی شوم ز سگ کوی او جدا هرگزکه آشنا نکند ترک آشنا هرگز
روزم سیاه شد ز نگاه کلاه دوزآه از نگاه چشم سیاه کلاه دوز
بوده است ترا داغ نگاری نه و هرگزدل برده ز تو لاله عذاری نه و هرگز
به سینه خون شد و دلدار غافلست هنوزبه این گمان که دل من مگر دلست هنوز
شد سبزه ی خط از لب آن ماه لقاسبزچون سبزه که گردد ز لب آب بقا سبز
گر دهد بلبل ز شوق روی گل جان در قفسبه که گل را در گلستان بنگرد با خار و خس
غیر از سگ درش ز کسی حال ما مپرساحوال آشنا بجز از آشنا مپرس
نمود چون مه نو رخ ز طرف بام افسوسندیدم آن مه بی مهر را تمام افسوس
گر بهای می ستاند خرقه پیر میفروشخرقه را بفروش [و] در پیرانهسر جامی بنوش