دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
بود هر درد را درمان شکی نیستولی دردا که درد من یکی نیست
بی قرارم از فراق یار یار من کجاستمایه ی آرام جان بی قرار من کجاست
جز جفاکار تو با من ز جفا کاری نیستمکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
صد جفا بر دلم از یار جفاکاری هستلیک خوشدل به همینم که مرا یاری هست
به جان و دل مرا پیوند از آن استکه دردت در دل و داغت به جان است
آنکه از عار به یاران نشود یار اینستوانکه دارد ز من و یاری من عار اینست
آن را که به کف سیمی و در دست زری نیستدر بر بت سیمن بر و زرین کمری نیست
ز خلق تا اثر و از جهان نشانی هستز حسن و عشق حدیثی و داستانی هست
نه روی گل چو روی دل آرای دلبر استنه قد سرو چو قد رعنای دلبر است
منم که مهرهٔ بخت مرا گشادی نیستبه نامرادی من هیچ نامرادی نیست
برده دل از من پریرویی نمیگویم که کیستآن پریرو کیست میگویی؟ نمیگویم که کیست
کسی چون تو بلا هرگز ندیده استچو من کس مبتلا هرگز ندیده است
دیدن آن سرو نازم آرزوستدیده ام صد بار و بازم آرزوست
کار من مهر تو و پیشه تو کین منستکین من رسم تو و مهر تو آئین منست
با کوی یار روضه ی دارالقرار چیستدارالقرار یار به جز کوی یار چیست
بهر تو مرا پیشکشی جز دل و جان نیستدر پیش تو ای جان جهان دل چه و جان چیست
بیمار درد را که دوا درد دیگر استهر ساعتش ز درد رخ زرد دیگر است
فصل گل شد، سیر باغ و بوستانم آرزوستسیر باغ و بوستان با دوستانم آرزوست
ماهی تو و جات طرف بامتیا مهری و آسمان مقامت
دریغ یار عزیزم که از وفا عاری استتمام دلبری و ناتمام دلداری است
چنان گشته کامم ز ایام تلخکه شهدم چو زهر است در کام تلخ
کی به حسن آن که پریچهره و مهوش باشدچو تو دلخواه بود یا چو تو دلکش باشد
چه باشد گر ترا ویرانه ی من خانه ای باشدتو گنجی گنج را جا گوشه ی ویرانه ای باشد
مرا در جسم تا جان آفریدندبه جانم مهر جانان آفریدند