دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
هر کس به ره وفا نشیندبر خاک سیه چو ما نشیند
دلدار من به زاری اگر یار من شودکار جهان به کام دل زار من شود
با غیر یار ترسم اگر یار من شودپیمانه نوش گردد و پیمان شکن شود
نه خود با من جفا آن بی وفا کردکه با هرکس وفا کردم جفا کرد
چه می در جام من پیر مغان کردکه در پیرانه سر بازم جوان کرد
به من یارم سر یاری نداردسر یاری و دلداری ندارد
غمش جا در دلم تنها نداردبه یکدل نیست کان غم جا ندارد
به دل هر کس غم جانان ندارددلش آرام و جسمش جان ندارد
مرا دیوانه آن جانانه داردکه خلقی را چون من دیوانه دارد
به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خنددبه او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد
مرا خاطر از آن بی غم نباشدکه بی غم خاطرم خرم نباشد
از برم ای نگار حور نژادمی روی و نمی روی از یاد
تا کی ای زیبا صنم تا چند ای حوری نژادمن ز هجران تو غمگین غیر از وصل تو شاد
مرا به باده کشی کاش آنکه عیب کندرود به میکده تا سیر سر غیب کند
هر که یک لحظه حدیث غم من گوش کندهر حدیثی که شنیده است فراموش کند
نمی خواهی دلم چون شاد [و] می خواهی غمین باشدنباشد آنچنان یارب الهی اینچنین باشد
زین پریشانان مکش دامن که حیران تواندکاین پریشان خاطران، خاطر پریشان تواند
ترک تو چون ز دل کسی ای دلستان کندجانی تو جان، چگونه کسی ترک جان کند
دلش دادم که با او همدم و هم خانه خواهم شدبمن او شمع خواهد گشت و من پروانه خواهم شد
گر چرخ فلک با همه کس جور و جفا کردبا هیچ کس از جور نکرد آنچه بما کرد
خوش آنکه شب غمم سر آیدخورشید من از درم درآید
فغان که مدعیان از منت جدا کردندمرا به درد جدائیت مبتلا کردند
دلم به وصل تو روزی که شادمان باشدبه روزگار مرا روز خوش همان باشد
کی جز تو در دل من دلدار دیگر آیدبیرون نمی روی تو تا دیگری درآید