دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
سرشک دیده اگر رشک آب جو نکنمبه خاک پای تو تحصیل آبرو نکنم
ای دل امشب چاره هجران به مردن می کنمآخر این دشوار را آسان به مردن می کنم
بیا ساقی بپیما ساغری زان صاف گلگونمبه خم بنشسته بنگر حکمت افزون از فلاطونم
حاضر و غایب مگو خداست گواهمکز دو جهان من به جز تو هیچ نخواهم
سیه مستی فراز آمد به راهمکه چشمش دل ربود از یک نگاهم
راندی آخر چون سگ از درگاه خود با خواریممرحبا! دادی عجب پاداش خدمتکاریم
ساقی امشب ز تو ما چشم نگاهی داریمبی ریا قصد ثوابی به گناهی داریم
من و یار ار همی باشیم با همچه لازم دیگرانم در دو عالم
گشودی طلعت از گیسوی درهمنمودی صبح عید از شام ماتم
صرف شد عمر گرانمایه به جمع زر و سیمو اندرین رسته نگیرند به جز قلب سلیم
که گفتت تا بدین غایت شها روی از گدا گردانز بی رایی بگردان خوی و رویی سوی ما گردان
الهی خاطرم فارغ ز قید ماسوا گردانز خود بیگانگی بخشای و با خویش آشنا گردان
به جز خار جفا زین گل عذارانمرا نامد نصیب از خیل یاران
بیا بنگر سرشک اشکبارانکه تا چون برده آب از اشک باران
الا ماهم الا یارم الا جانگلستانم گلستانم گلستان
غمت گرفت فضای دلم چنان که در آننمانده یکسر مو جای فکرت دگران
شب و روز از غمت در باغ و زنداندر افغانم در افغانم در افغان
به زندان بلا آونگ هجرانز بس ماندم شدم دلتنگ هجران
از آن طره ی مشکفام جانانافتاد دلم به دام جانان
دردمندیم و دوای خویشتنچشم داریم از خدای خویشتن
بست زاهد از ردای خویشتنپرده بر روی خدای خویشتن
وه که نگذاری به جای خویشتنیک دل از زلف دو تای خویشتن
نه از دلبر توان دل برگرفتننه امکان دل از دلبر گرفتن
مرا خوشتر ز جام عشق خوناب جگر خوردنکه چون شیر از لب شیرین به شیرینی شکر خوردن