دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
ترا تا از دو عالم برگزیدمدو عالم را قلم بر سر کشیدم
من اول ره که رفتار تو دیدمبه درد این گرفتاران رسیدم
ز دل یک ناله در دام تو ای صیاد نشنیدماسیری در گرفتاری چنین آزاد نشنیدم
تنی جز خاطر لیلی به غم دلشاد نشنیدمسری جز گردن مجنون به بند آزاد نشنیدم
بنامیزد بتی عیار دارمکه با او از دو عالم عار دارم
تعالی الله یکی دلدار دارمکه با رویش ز گلشن عار دارم
به گردون رشته تا زان دو زلف پر شکن دارمچرا بر وش یک مومنت از مشک ختن دارم
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارمولی چه چاره که غیر از درت پناه ندارم
تار گیسوی تو برگردن دل سلسله دارمکی تن اندر پی هر سلسله مویی یله دارم
ندانمش که به گردون چگونه بگذارمدلی که برد نهانی ز کف پری دارم
وفای عهد راجاوید اگر مانم نگه دارمولی دانم که ز اقسام جفا جبران کند یارم
چنان خیال تو انگیخت چاره در نظرمکه هر طرف نظر آرم ترا همی نگرم
ساقی بریز باده ی صافی به ساغرمکاین آتش اکتفا کند از آب کوثرم
باخاک ره اگر فلک آرد برابرمنگذارد از حسد که نهی پای بر سرم
چرا به دوش بود منتی ز باده فروشمکه ترک مست تو کافی است بهر غارت هوشم
دهی بشارت کوثر گر از زبان سروشمبه ترک باده حدیث تو نیست در خور گوشم
به فر دوستی از افترای خصم چه باکمبس است دامن پاکت گواه دیده ی پاکم
خواهم از شوق زنم بوسه مکرر به دهانمگاه و بیگاه که نام تو برآید به زبانم
دوش از آن باده که پیمود بطی جانانمنه چنان بیخود و مستم که سر از پا دانم
به لب رسید به جانان رسید تا جانمچه خوش به وقت به بالین رسید جانانم
گر بود قابل قربان قدومت جانمبی وفایم که به جان در طلبت درمانم
آن روز و شب به کام که من با تو سر کنمصبحی به شام آرم و شامی سحر کنم
تا نمیرم کی ز افغان چاره ی هجران کنمدرد هجران را به جان کندن مگر درمان کنم
تا سیر سرو و سوری آن سیم تن کنمحاشا که یاد سرو و هوای سمن کنم