دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارشکه دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
نگر مژگان و اشکم لوحش الله عشق و گلزارشکه جای گل به دامن خون دل می جوشد از خارش
ز مهرم خوب تر آن مهر مهوشاز آن زر خوشترم این سیم بی غش
خیال خیل خالم نیست با زلف زره فامشچو مرغ افتد به دام از دانه کی حاصل بود کامش
نهادی بر دلم دردی که درماندم به درمانشفکندی در سرم شوری که ممکن نیست سامانش
دلم پیوست به ایشان در آن زلف و زنخدانشچه محکم شد فراهم کنده و زنجیر و زندانش
گرفتم چون تو سروی را قبا پوشچه حاصل کی مرا گنجد در آغوش
به پایان رفت در بزمت مرا دوشکه از حور و قصورم شد فراموش
به ترک مست تو دستی رها کنم دل خویشنهم به گردن صیاد خون بسمل خویش
نهی مرهم به زخمم یا کنی ریشبود کی با توام پروایی از خویش
به پای تا سر تسلیم سودمت برخاکگرفت پایه ی من دست برتری ز افلاک
باغبان را بودی ار مغزی به سر بر جای خاکجاودان چون خاک بنهادی سر اندر پای تاک
کاش مغزی داشتی تا جای خاکپیر دهقان سرفکندی پای تاک
دلم از قید آن مشکین حمایلاگر خواهی رها بازش فرو هل
منتی دارم به یاران کز بس افغان کردهامخاطر از آزار یارانش پشیمان کردهام
جاودان دولت بیدار به دیدار تو یابمروز عیدم بود آن شب که درآیی تو به خوابم
به مهر روی ماهی عهد بستمکه عهد مهر مه رویان شکستم
دیده و دل تا به عقد گوهر و لعل تو بستمبر رخ از جزع یمان بس رشته مرجان گسستم
قبولم کن که لالای تو گردمبلا گردان بالای توگردم
ز میر کعبه زرقی چند دیدمکه زین کافر مسلمانی رمیدم
به عهد بتان اعتباری ندیدمچو دوران گردون قراری ندیدم
وفا و حسن در یاری ندیدمبه هم حسن و وفا آری ندیدم
از سرو سخنوری ندیدموز ماه صنوبری ندیدم
به دل نوید وفا دادم و جفا ز تو دیدمچه مایه خجلت از این وعده ی خلاف کشیدم