دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
مرا هست امشب بتی درکنارکه رویش گلم در نظر کرده خوار
رفت وگریم در رکابش زار زارتا به دامانش بنشیند غبار
در این انجام عمر و آخر کاربحمداله که آمد کوکبم یار
رسد چندانکه از ترکانم آزارکند مهر تو افزون در دلم کار
ز خوبان جز تو ای ترک ستمکارندیدم دلبری چندین دلازار
در گلستان رخ ار گشاید بارگلبن اید خجل ز روی هزار
دست عشقم گشود جایی بارکه فرو بست پایم از رفتار
هر شب از یاد زلف و طره ی یارپر بود بسترم ز عقرب و مار
با صبا همره است نکهت یاریا به جیبش نهفته مشک تتار
تن از تیمار عشقم مانده بیمارتوچندی بایدم پایی پرستار
هزار چون تو و من مانده محو طلعت یاربهانه ای است بهار از برای بانگ هزار
ز صد ملک جم این جام خوشترصبوحی بی گزاف از شام خوشتر
بنگر به تیره روزی من در شمار هجرنوری فشان ز وصل به شبهای تار هجر
مرا که نیست به جز خون دل شراب دگربه جز جگر به کف آرم چرا کباب دگر
مرا نشان نظر باشد از نگار دگرچرا ورای خیال تو نیست کار دگر
به پاس عشق مرا هردم از وفای دگرتلافی از تو نزد سر به جز جفای دگر
حرف ها از خون دل خوش بر زبان آورده بازخامه ای ز اسرار سودایت سری در کرده باز
باشد از آنروز طالعم فیروزکه در آیی به چهر مهر افروز
روان تسلیم دلبر دارم امروزغمی از روی دل بردارم امروز
بیا ساقی عرق در جام زر ریزدر آب خشک مروارید تر ریز
دلا در عشق او رنگ دگر ریزبه جامی اشک خون از چشم تر ریز
ای دوست سرگذشت من از اهل راز پرسدر کار عشق حال دل از دیده ی باز پرس
در رهش جان دادم اما هرکه دلبر بایدشهرنفس عمری درین ره جان دیگر بایدش
عاشق اول هدیه ای کز بهر جانان بایدشدست شستن از جهان دل کندن از جان بایدش