دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
به بزمم دوش حورا پیکری بودکه هر عضوش به فردوسم دری بود
به مینو منظری دوشم سری بودکه جنات از جمالش مظهری بود
در دلم هر لحظه صد سودای باطل میرودتا چه پیش آید کسی را کز پی دل میرود
روی زمین ز گریه ی من گر شمر شودمشکل که ز اشک من کف پای تو تر شود
رفت و دل رفت ز ره کز پی آن ماه شوداین رفیقی است که صدمرحله همراه شود
جز از لب جانانه که چندین شکر آیدکشنید که تنگ شکر از لعل تر آید
نکهت نافه ز انفاس نسیم سحر آیدگویی از غارت آن سلسله نافه گر آید
با حضور تو به لب جانم از آن دیرآیدکه ز دیدار مگر دیده و دل سیر آید
مگو دل ها به طراری ربایدکه با رغبت دل از دنبالش آید
ازین پس دور من چندی نپایدمگر دوران هجرانم سرآید
هزار کام ز لعل تو یک دقیقه برآیدمرا که هیچ کلیدی گره ز دل نگشاید
ستم گری که جفا کیش اوست دل بربایدندانم ار به وفا خو کنند چه فتنه نماید
چشم و ابرویش به قهرم دل ربایدگوهر و لعلش به لطفم جان فزاید
بر تو از دست صبا شام و سحر غیرتم آیدکو چرا دست تطاول به سر زلف تو ساید
صاحب دلی به سیر کمانت نظر نکردتا سینه پیش آن صف پیکان سیر نکرد
نیست حاجت که دل از دست کسی او بربایدکه خود اندر پی او دل نتواندکه نیاید
هر دمت کز مژه بر سینه ی من تیر نیایدخورم افسوس که خونریز منت دیر نیاید
یک نظر از دیده ی ماروت دیدصد اثر از جادوی هاروت دید
هرکه دلاویزی گیسوت دیدخسته دلی بسته ی هر موت دید
کار خونریزی لعلت چو به فرجام رسیدناگهان از دو طرف خط شبه فام رسید
آوخ که یار برسر این ناتوان رسیدوقتی که از شکنجه هجران به جان رسید
چون صبح عید هفتم ماه رجب رسیداز شش طرف نوید هزاران طرب رسید
فقیه شهر که سجاده ها برآب کشیدشکست توبه و با صوفیان شراب کشید
در آغاز پیری و انجام کارمرا باز بخت جوان گشت یار