دفتر شعر
۱۱۴ شعر در این دفتر
کاندیشهناکم از غم بییاری شمادر تابم از خیال گرفتاری شما
درداد تن به مرگ چو کارش ز جان گذشتبگذاشت پای بر سر جان وز جهان گذشت
چون نوبت قتال ز یاران به شه فتادپاسی پس از مقاتله در قتلگه فتاد
تنهای یاوران همه در خاک و خون طپانسرهای همرهان همه بر نیزه خونچکان
بیمار کربلا به تن از تب توان نداشتتاب تن از کجا که توان بر فغان نداشت
تا طیلسان ز تارک آن تاجور فتاداز فرق شهسوار فلک تاج زر فتاد
زین برق شعلهبار که در بحر و بر فتادآتش نهان و فاش به هر خشک و تر فتاد
اکنون سپهر خاک سیه ریخت بر سرمکافکند بر زمین ز سر آن طرفه افسرم
دردا که سربرهنه چو خورشید از این درمدشمن برد علانیه کشور به کشورم
آمد رباب کای شوی بی یار و یاورمافتادهای به خاک چرا خاک بر سرم
دردا و حسرتا و دریغا که شوهرمدر خون و خاک خفته به میدان برابرم
کاش آن زمان که نهب نمودند لشکرمدشمن ربوده بود سرم جای زیورم
کای باب زار بیکس مظلوم و مضطرمای شاه بیپناه و علمدار لشکرم
کآیا تو نیستی پدر مهرپرورملختی فزون نرفته که رفتی خود از برم
بفکن ز لطف بار دگر سایه برسرممی کش به روی دست گرم بار دیگرم
کای میر نامور پدر مهر پرورمای مایه ی غم همه کس خاصه مادرم
رفتی پدر تو تفته جگر از جهان دریغبگذشت آب دیده مرا از میان دریغ
بردار ای صبا قدمی سوی مادرمساز آگهش درست ز حال برادرم
غلطان به خون و خاک تو را پارهتن دریغعریان ستاده بر سر نعش تو من دریغ
کای از غمت برادر با جان برابرمغربال دور خاک بلا بیخت بر سرم
کای باب ما مگر نه ز آل پیمبریمنز خاندان حضرت زهرای اطهریم
بگشای چشم و قافله را در گذار بینما را چو عمر از در خود رهسپار بین
برخیز و وضع حال من از روزگار بینبا صد جهان شکنجه و دردم دچار بین
کای کشتهٔ جفا سوی ما یک نظر ببینما را چو باد زین سر کو پیسپر ببین