دفتر شعر
۱۱۴ شعر در این دفتر
چون عمر خویش قافله را در گذر ببیناز کربلا به کوفه مرا ره سپر ببین
کز هر جفا که رفت و رود برسرم دریغکس نیست واقف از دل غم پرورم دریغ
رفتی تو خشک لب ز جهان ای پدر دریغما جوی ها گریسته از چشم تر دریغ
کز کربلا به دیدهٔ خونبار میرویموارسته آمدیم و گرفتار میرویم
کز نینوا اسیر و گرفتار می رویمدر خیل کوفیان جفاکار می رویم
دشمن گرفت سخت سخت و منت واگذاشتمبر خاک ره فکند تنت واگذاشتم
نالید آنقدر که زبان از فغان فتادیا خود فغان ز بی اثری از زبان فتاد
تا ماجرای ماتم او در میان فتاداندوه و شادی از دو جهان برکران فتاد
در کربلا نه آب به قیمت گران فتادنز چشم ها چو چشمه ی حیوان نهان فتاد
در شرح این ستم که نگفتم یک از هزارچون نامه رو سیاهم و چون خامه شرمسار
دشمن بر او زیاده از این قصد کین نداشتیا از قصور قدرت کین بیش ازین نداشت
بر پا ستاده قدوه قوم شقا دریغبر سر فتاده سبط پیمبر ز پا دریغ
دردا که بعد واقعه ی کربلا هنوزاز کین پر است سینه ی اهل جفا هنوز
خون خدا چو ریخت به خاک از در ستمشیرازه ی وجود چرا نگسلد ز هم
در ماتم تو تا نچکید اشکم از قلمحرفی ازین حدیث به دفتر نزد رقم
این بود آخر اجر رسول از پیمبریکامت شد از مودت اولاد او بری
اقسام ظلم ها که در امکان خلق بودامت به خاندان نبودت قضا نمود
گفتی که خود نکرد کس آن کشته را کفنبا آنکه بود پیکر او را دو پیرهن
خود بر تو عرش و فرش نه تنها گریستنداقطار کاینات سراپا گریستند
بر تشنه کامیش نه همین بحر و بر گداختگیتی تمام زیر و زبر خشک و تر گداخت
ای وا دریغ کآل پیمبر جوان و پیریکباره گشته کشته و یکباره شد اسیر
دردا که دیو و دام بیابان کربلابردند تخت و تاج سلیمان کربلا
این کشته سر نهاد به دامان کربلاکافزود بر حرم شرف و شان کربلا
نوح غریق یونس عمان کربلاخضر ذبیح یوسف زندان کربلا