دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
اگر خدا بنماید جمال بی برزخبسوز سینه بسوزیم چنگل هر شخ
شبی بودم چو مه پهلوی خورشیدنهادم روی دل بر روی خورشید
چو دل ز آئینه جان زنگ بزدوددر این آئینه حق دیدار بنمود
اهل دل در دیده روی دلستان را دیدهانددر میان جان شیرین جان جان را دیدهاند
عارفانی که با خدا باشنداز تن و جان و دل جدا باشند
تا غمزه شوخ تو بما جنگ برآوردلعل لبت از خون دلم رنگ برآورد
واجب و ممکن بهم پیوسته اندخار و گل از شاخ واحد رسته اند
چشم نیرنگ باز پی مرودشد سیه در ازل بکحل ابد
بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شدز آفتاب رخت هر دو کون پیدا شد
خوش حال آن کسانی کز دام تن رهیدندچون شاهباز قدسی در لامکان رسیدند
چشمم از جور یار می گریدهمچو ابر بهار می گرید
به قامت گلرخان سرو روانندهمه شکر لب و شیرین دهانند
دل من بی جگری کرد و بجانان نرسیددرد هجران من از درد بدرمان نرسید
ز رویت ماه تابان آفریدنددلمرا چرخ گردان آفریدند
صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عودگلبانگ میزنند که هستیم در شهود
هر که را زلف چو زنجیر تو دیوانه کنداز دل و عقل و جهانش همه بیگانه کند
وحدت چو احد نمود واحدمشهود چو بودعین شاهد
عقل کل در کُنه ادراک تو ره گم میکندگر به سویت رهنماییهای مردم میکند
بذات آنکه ما را جسم و جان دادبرای حمد خود گفتن زبان داد
سرو گل چهره اگر بند قبا بگشایددل پرخون مرا نشود و نما بگشاید
صفا در خانه دل را که یار صاف میآیدمنزه از بد و نیک همه اوصاف میآید
هر که شهوت بکشد روح مجرد باشدوانکه دیوانه شود سالک سرمد باشد
از جیب عدم وجود سر زدجان را غم دوست بر جگر زد
سحر که بوی گل کز جانب گلزار میآیدز چین طره مشکین آن دلدار میآید