دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
بیاد لعل تو خون دلم شراب شودچو باده چشم تو نو شد جگر کباب شود
آن جگر گوشه دل از ما به لب میگون بردرونق باغ و چمن را به رخِ گلگون برد
از لعل یار باده ما خوشگوار شدشکر خدا که مستی جان بیخمار شد
عدم ضد وجود آمد به بینیدبنوری عکس بود آمد به بینید
ترک عشق رخ زیبا پسران نتوان کردجز حدیث لب شکر دهنان نتوان کرد
در عدم پیوست اظهار وجودآنکه از غیب هویت در شهود
ایدل عدم تملیک در سلک وجود آمداسقاط و اضافت را توحید و درود آمد
بط حرصم بمرد و بلبلان شدخروس شهوتم باز جنان شد
ماه روی تو مرا نور بصر میگرددحسن آن یار هم افزون ز نظر میگردد
بفضل صانع کون فیکون شدم موجودوجود یافت بیک امر عابد معبود
صبا که شام و سحر مشکبار می آیدز چین طره آن گلعذار می آید
بوسه می خواهم و لعلت چو شکر میخنددهمچو خورشید که بر روی قمر میخندد
زلف تو شب بدیده دیدار در رودعشقت بجان مردم هشیار در رود
یحبهم و یحبونه چرا فرمودبغیر او چو دکر نیست شاهد و مشهود
شمع روی تو دلمرا چو بجان میسوزدآفتاب از دم آتش نفسان می سوزد
عارفان میخانه را فردوس اعلی گفته انداهل معنی داند این کز روی معنی گفته اند
دمید صبح سعادت بطالع مسعودبداد طالع خورشید غیب رو بشهود
حبذا مستی که در میخانه ساغر میکشدنقد جان از نفی و از اثبات بر سر میکشد
در شام صبح صادق دیدم که سر بر آوردماه دو هفته روئی چون مهر خاور آورد
آن جام جهان جهان نمایدخورشید صفت عیان نماید
صبح صادق حجاب صانع شدزلف بر روی یار مانع شد
دل دهان در دهان او دارددر دهان جان زبان او دارد
سرو از قد تو در باغ گل اندام آمدباده از رنگ لب لعل تو در جام آمد
دل که با درد غم عشق تو محرم گرددجانم از خوردن غمهای تو خرم گردد