دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
کجا رفتند یارانی که بودندچنان رفتند پنداری نبودند
مه و خورشید روی ذره پرورزانوار رخت شد سنگ گوهر
ماه رویت آفتاب است ای پسرآفتاب مه نقاب است ای پسر
از بدو نیک و نیک و بد بگذربکن از عقل و نفس خویش حذر
مژه ام شد قلم وچشم دوات ای دلبرتا نوشتند بلعل تو زکوة ای دلبر
ای دل دیوانه از اندوه جانان غم مخوروصل خواهی دید زود از درد هجران غم مخور
دل از محبت دنیا و آخرت برداربشو باشک نیاز و به بین بطلعت یار
عنقای دلم بنوک منقاربال و پر خویش کرده طیار
خدا چون ظاهر و پیدا است امروزچرا پس وعده فرداست امروز
شبی از غیر آن ماه دل افروزرخی بنمود چون خورشید در روز
کلوخ جسم را در آب اندازمکن مهمل بصد اشتاب انداز
حق دمید اندر تن آدم نفسزین جهت آدم بحق شد هم نفس
نیست جز ذات خدا پیدا و پنهان هیچکسحق شناسان دو عالمرا همه یکحرف بس
عشق داریم بدیدار تو ایجان بهوسنکنم از غم دیدار تو جاویدان بس
تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفسشد روان از دیده من بحر عمان و ارس
ختم قرآن خدا هست از این رو برناسزانکه تعبیر کلامش ز ازل کرد نیاس
سر زلفین تو شد رشته جان همه کسلعل و یاقوت لبت قوت روان همه کس
ایدل از درد و غم جانان مپرسبر امید وصل از هجران مپرس
چون تو میدانی ز درد ما مپرسحاضری از ناله شبها مپرس
ما نگردیم ز سودای پریرویان بسنکند دل ز تمنای رخ جانان بس
جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنشدر سر زلف بتان زنجیر باید کردنش
عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاشجان عارف فارغ آمد از لباس و از معاش
آمد آن دلبر قلندر روشفارغ از مصحف و عمامه وفش
دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتشنیست در شعله خورشید از اینسان آتش