دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
برده ای رونق زمشک تر ز زلفنرخ را بشکستی از عنبر زلف
دامن آن ماهم ار افتد به کفآفتاب بختم آید در شرف
ندیده روی دلبر را شدم از جان و دل عاشقبلی عاشق چنین گردد اگر باشد کسی لایق
کس نگردد مبتلای درد وآزار فراقکس مبادا در جهان یا رب فراق
بر سر ما آن نگار آورده کاری از فراقکآتش دوزخ بود بی شک شراری از فراق
فغان که دل به برم خون شد ازجفای فراقخدا به داد دل من دهد سزای فراق
ای رخت آئینه انوار حقای دلت گنجینه اسرار حق
عقل است همچوشمع بر آفتاب عشقساقی بیا بده قدحی از شراب عشق
عقل حیران گشته اندر کار عشقکس نگردید آگه از اسرار عشق
الامان از عشق و از آزار عشقسوختم سر تا بهپا از نار عشق
گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باکگفتم از زلف تو آشفته ترم گفت چه باک
دشمنی دارنددرکار آب وآتش باد وخاکبا دلم شد پس غم یار آب و آتش باد وخاک
زلفت شب قدر است ورخت ماه مبارکاز این شب واین ماه تعالی وتبارک
ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگبرخیز وبده باده و بیشین وبزن چنگ
گر ببیند رخ تو را بلبلخار گردد به پیش چشمش گل
گفتم که عاشقم من وز این گفته ام خجلزیرا که عاشقی نبود کار آب وگل
ای نگار سیم تن ای بی وفای سنگدلچون دهان خود مرا تا چند داری تنگدل
به جمال توگشته دل مایلصد هزار آفرین به دیده ودل
شب فراق تو بیرون نمی روم زخیالخیال روی توام کرده است همچو هلال
مرا به جز غم وحسرت ز عشق یار چه حاصلبه غیر حیرت و غفلت به روزگار چه حاصل
یا مشو ازدردعشق ای دل علیلیاکه در پیش طبیبی برد دخیل
قسم به موی تو یعنی به سوره واللیلکه جز تو با کس دیگر دلم ندارد میل
کشدم بی تو بر بهشت ار میلجای بادا به دوزخم در ویل
داده شه فرمان که مستان را نمایند احترامشد خبر گویا ز چشم مست آن ماه تمام