دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
ساقی دگر شراب به جام از سبو مریزمستم ز چشم تو میم اندر گلومریز
دلبری دارد آن قمر که مپرسعشقش آرد چنان به سر که مپرس
دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرسساحری می کند از نرگس جادو که مپرس
خواست از دولب او یک بوسزیر لب خنده زد و گفت افسوس
دلا غلام در دوست باش و سلطان باشهر آنچه حکم نماید مطیع فرمان باش
خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باشهرکجا باشی به یاد آن بت جانانه باش
زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتشو از آتش ودود تو دلم گشته مشوش
عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاشساکنم در گوشه میخانه می کردند کاش
غم هجران به جان من زد آتشبه مغز استخوان من زدآتش
دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدشبا همه مهر آنچه داردکینه با من باشدش
لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندششور عالم در لبش شیرین رطب می خواندش
چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمشکردمش خون و ز راه دیده بیرون کردمش
بر دلم خورده تیر مژگانشنبرم جان ز زخم پیکانش
سیاووش است گردیده زره پوشویا زلف است بردوش سیاووش
شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروشز دست دوست می ار چه به ماه روزه بنوش
خیز ای نگار باده بیاور پیشاز شاه وشیخ وشحنه مکن تشویش
شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویشز دست دل که چه ناورده ایم بر سر خویش
زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاضطراوت از رخ تو گل نموده استقراض
نوشته حاشیه صفحه جمال تو خطکه هر که پیش تو دم زد ز حسن کرده غلط
خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاعباید کنیم جان و دل خویش را وداع
پروانه را که داده تعلق به نور شمعاو را که رهنما است به بزم حضور شمع
ای تیر مژگان تورا جان ودل مسکین هدفجان ودل ما عاقبت خواهدشد از عشقت تلف
رخ یک طرف دو طره جانانه یک طرفبردند دل ز هرطرف از ما نه یک طرف
هرکه را گم گشته دل پیدا کنش در زیر زلفمختصر گویم مطول آمده تفسیر زلف