دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردیدقسم به جان تودل از برم بری گردید
شب شد وشمس منزوی گردیدشبروان وقت شبروی گردید
پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنیدوصف شکر به بر قند مکرر نکنید
قاصد برسان به یار کاغذوز یار به ما بیار کاغذ
جز قد دلبر که داردطره های مشکبارکس درخت سرونشنیده است کآرد مشک بار
عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کارمی پرستم من تو را با این و با آنم چه کار
با لب لعلت مرا با چشمه حیوان چه کاربا خط و خالت مرا با سنبل وریحان چه کار
ریزم از بس خون زچشم اندرکنارلاله زاری سازم اندر هر کنار
پرده را از روی خود انداخت یاروزنگاهی کار ما را ساخت یار
التفاتی به ما ندارد یارکه زما یاد می نیارد یار
زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببرهر که جان دارد به تن از دست اوچون دل ببر
ای دلمناز دهانت تنگ تروی ز زلف قامت من چنگ تر
تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبرشد فغانم رعد وآهم برق وچشمم ز اشک ابر
هر زمان بر دل ما می کنی آزار دگرجز دل آزاری ما نیست توراکار دگر
از سر کوی تو حاشا که روم جای دگرکه نباشد به دلم عشق دلارای دگر
یادگار از جم به جا نبود به غیر ازجام دیگرگر نبودی جام هم از جم نبودی نام دیگر
ای گیسوی تو واللیل ای رویت آیه نوراز وصف روی و مویت ما را بدار معذور
گفتمش بوسی ز لب ده گفت بر کف جان بگیرگفتمش دارم به کف هم جان وهم دل هان بگیر
نصیب جان ودلم شد بلای هجرت بازبه وصل خود در دولت به رویمن کن باز
بس دل مرده زنده گردد بازگر دهانت به خنده گردد باز
چنگ این همه در طره طرار میندازدر چنبر این مار سیه چنگ مینداز
ای مژه خونریز توچون ناوک دل دوزاز چشم سیاه تو سیه گشته مرا روز
داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روزکرد چون نرگس بیمار خرابم دوسه روز
دل تومایل جفا است هنوزدل من بر سر وفا است هنوز