دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
دلم از موی توآشفته چنان است که بودعشق روی توهمان آفت جان است که بود
دوش از برما یار نهان گشت وبری بوددل بردن و پنهان شدن آئین پری بود
پرده را بردار از رخسار بودمات وحیرانم کن از دیدار خود
چهر تو آتش است وزلفت دودچشمم از دود توست اشک آلود
گهی که طره طرار او به تاب رودز دست من دل واز دل قرار و تاب رود
مردمان بینند کز چشمم همی خون می رودکس نداند از کجا می آید وچون می رود
آن سرو قد به سیر گل و لاله میرودوز تاب می ز نسترنش ژاله می رود
ای بلبل بی دل منال آخر گلت پیدا شوداردیبهشت آید ز نو وز سر جهان برنا شود
سر بزن از زلف اگر خواهی که دلبرتر شودشمع هم روشن تر آید هر زمان بی سر شود
نگاه بر رخ خوبان اگر گناه شودمرا بهل که به رویت همی نگاه شود
جای من وتوزهدا کی به بهشت می شودخاک من وتو عاقبت کوزه وخشت می شود
گلگون چو روی یار من از غازه می شودداغ دل من از غم اوتازه می شود
ای باعث ایجاد جهان احمد محمودای گشته جهان وآنچه در او بهر تو موجود
بی سبب نبود که یار ازچشم خود دورم نموددیدچون مستاست وخنجر دار منظورم نمود
آن پری پابست گیسوی گره گیرم نمودعاقبت دیوانه ام کرد وبه زنجیرم نمود
دردعشق یار را تدبیر نتوانم نمودپنجه اندر پنجه تقدیر نتوانم نمود
دیشب خیال چشم تومستم چنان نمودکز من قرار وطاقت وهوش و خرد ربود
وه که رم کرده غزالت را دل از من رام خواهدرام گردد گر دلم را رام دام آرام خواهد
دوش ساقی پیشم آمد تاکه جام می دهدگفتم ار خواهی که من نوشم بگو تا وی دهد
در ودیوار دل از عشق جانان چون خراب آیدفضای دل هماندم پر زنور آفتاب آید
دل ازتو بر نگیرم تا جان ز تن برآیددست از تو بر ندارم تا عمر من سر آید
نخواهد آمد آن دلبر دگر در بر اگر آیدمرا روحی به روح وقوتی اندر جگر آید
گفتم که چرا طبع تو ازمن بری آیدگفتا به نظر عشق تو چون سرسری آید
در دلم از تو پریچهره شکی می آیدکه پری می گذرد یا ملکی می آید