دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
دست بر گیسو چودلبر می زندهر که بینی پا به عنبر می زند
ترک من مست چوشد طرف کله بر شکندساقیا کن حذر آن وقت که ساغر شکند
از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کنددرکمند زلف دلداری گرفتارت کند
کس نظر بررخ جانان نکندکه زدل ترک سر و جان نکند
با زلفت از بوهمسری چون مشک تاتاری کندرخساره تاری زاین گنه در نافه اش تاری کند
بسکه درزلفت دل من ذکر یا رب میکندخواب خلقی راحرام از دیده هر شب می کند
هر ناله ای که بربط وطنبور می کندپیغام دلبری است که مذکور می کند
دل را اسیر زلف گروه گیر می کنددیوانه را علاج به زنجیر می کند
هیچ میدانی که هجرانت چه با من میکندمیکند با من همان کآتش به خرمن میکند
زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کندچشم تو می خورده وزلف تو مستی می کند
با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کندصوفی آسا هی مکررهای های وهوئی می کند
جلوه به پیش قامتت سرو چمن نمی کندوزغم سروفاخته ناله چومن نمی کند
ای دو زلفت پر خم وچین چون کمنددرکمندت صد هزاران دل به بند
غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنندگر همه از جان خود ز آزار بیزارم کنند
بدبخت هر که بی هنر وبی ادب بودگر برگ و بر درخت نیارد حطب بود
آتشی کز هجر یوسف در دل یعقوب بوددر دل خونین من دوش از غم محبوب بود
اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبودبه گمانم رسد آن تنگ دهان خواهدبود
هرکه را دیدم به دیدار رخت مشتاق بودحسن رخسار تو از بس شهره آفاق بود
من پی دلبر و او را بر دل منزل بوددل بیهوش مرا بین چه عجب غافل بود
از غم رویش مبین کز گریه چشمم نم بوددامنم را بین که اندر هر کنارش یم بود
من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بودداده شه فرمان به هر کاری که دلخواهم بود
گفتم که دلا دلبر ما از چه غمین بودگفتا نه مگر با من غمدیده قرین بود
دل زخمدار و طره او مشکبو بودناسور اگر دلم کند از بوی او بود
روشنی کف موسی همه ازروی تو بودتیرگی دل فرعون هم ازموی تو بود