دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارمبه هر کجا که نشینم چو نقش دیوارم
تو راگمان که مناز دوری تو جان دارمکجا ز هجر تو جان یا به تن توان دارم
نه میل سیر گلشن نه تقاضای چمن دارمکه در بر سرو قدی لاله رخ نسرین بدن دارم
تعالی الله زجانانی که دارمز جانان است این جانی که دارم
نه من به عشق تو امروز خسته وزارمکه کرده اندبه روز ازل گرفتارم
من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارمباشد از کج گردی چرخ این پریشانی که دارم
من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرمآبرو بردم زعشق ای خاک عالم بر سرم
من از فراق توتاچندسوزم وسازمبکن به وصل خود آخر دمی سرافرازم
خرم آندم که از این بزم جهان برخیزمهمه جانان شوم و از سر جان برخیزم
دل من هست چو عمان دهان شد صدفمصدفم پر بود از گوهر وریزد به کفم
گفتم این شور من ازچیست بگفت از نمکمگفتمش پیشتر آ تا نمکت را بمکم
در خم زلف توتا گشته گرفتار دلماز پریشانی خودنیست خبردار دلم
ای دل آزار مباش از پی آزار دلمکه نباشد به کسی جز تو سروکار دلم
خیمه زدسلطان عشق اندر دلمکار بس گردیده مشکل بر دلم
خیال رویتوبیرون نمی رودزدلمبلی به عشق تو آمیخته است آب وگلم
از فراقت نه چنان تنگ دلمکه توان گفت چه سان تنگ دلم
گفتم که مهی گفت که ماهست غلاممگفتم که شهی گفت بزن سکه به نامم
اگر بداگر خوبم از دوستانماگر گل اگر خارم از بوستانم
زنده دور از روی آن سیمین تنممن عجب آهن دل وروئین تنم
گفتمش دیوانه ام گفتا که زنجیرت کنمگفتمش ویرانه ام گفتا که تعمیرت کنم
ز آب چشم از بسکه روز و شب زمین را تر کنممشت خاکی دست ندهد کز غمت بر سر کنم
تونوبهار منی نوبهار را چکنمبه پیش عارض تو لاله زار را چکنم
شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنموز طور و طرز دلبری کو دارد اظهاری کنم
گر توگوئی بت پرستم بت پرستی میکنمور توسازی نیستم دعوی هستی می کنم