دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنمچون دهانش نیستم دعوی هستی می کنم
ز حال من خبرت نیست کز فراق تو چونمهمی ز بسکه کنم گریه غرق لجه خونم
تا که خود را ز بر دوست جدا میبینممبتلای غم و در بند بلا میبینم
نه از وصل تو دلشادم نه درهجر توغمگینمخیال عشق رویت کرده از بس عاقبت بینم
تا گدای درتوام شاهمشاه را رشک آید از جاهم
توگرماه منی من ماه تابان را نمی خواهمتوگر سرو منی من سروبستان را نمی خواهم
توسلیمانی وما مورتوایملیک شیریم چومنظور توایم
ما اگر خاریم اگر گل از گلستان توایمما اگر نیکیم اگر بد در شبستان توایم
توصاحب کرمی ما گدای کوی توایمتمام تشنه یک قطره ز آب جوی توایم
ما کجا کی عاشق دلخسته ایمعشق را برخود به تهمت بسته ایم
ما عاشقان مست دل از دست داده ایماز دست رفته ایم وز پا اوفتاده ایم
دین ودل درعشق یار از گفتگوئی داده ایمقوت روح وقوت جان را ز بوئی داده ایم
گوئیم عاشقیم وز هجرت نمرده ایمگویا هنوز بهره ز عشقت نبرده ایم
ما به یاد آن پری دیوانه ایمخلق پندارند ما فرزانه ایم
در تصور ما که ما بینای روی دوستیمدوست پیش ما وما درجستجوی دوستیم
یک یار وفادار دراین شهر ندیدیموز گلشن این دهر به جز خار نچیدیم
ما روز ازل عاشق رخسار توبودیمآشفته تر از طره طرار تو بودیم
ما ز گیسوی پریشانی تو آشفته تریمزخیال لب چون لعل تو خونین جگریم
ز سوز عشق تودرسینه آتشی داریمدر آتشیم وعجب حالت خوشی داریم
ساقی به یاد چشم وی برخیز و ده جام مِیَممطرب دلم دارد فغان حاجت نباشد بر نیم
آگه نیی که بیتو شب و روز چون کنیمدل را کنیم خون وز چشمان برون کنیم
کسی نشدخبر از حال ما که ما چونیمخبرشدند همین قدر را که دلخونیم
دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویممن بدوگویم بیا تا زاینجهان بیرون رویم
به که ما دیوانه از عشق پری روئی شویمتا مگر زنجیری زنجیر گیسوئی شویم