دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
روز است وآفتاب است شمع و چراغ جوئیمدلبر بر دل ماست واز اوسراغ جوئیم
یا رب آن عمر ز من رفته به من بازرسانآن گرانمایه درم را به عدن بازرسان
نیست غم پروانه را از سوختنبایداز اوعلم عشق آموختن
پیش شمع عارضش پروانه می باید شدنسوختن را ز آتشش مردانه می بایدشدن
چه بد آغاز وسرانجام چه خواهدبودنثمر صبح اثر شام چه خواهد بودن
ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزنخود را سمندر نیستی بر آتش سوزان مزن
ای پادشاه خوبان رحمی بر این گدا کناز مکرمت دلم را از قید غم رها کن
در آئینه بر عارض خود نظر کندلت را ز حال دل ما خبر کن
ساقی ار باده دهی ساغر ما را خم کناز دل ما غم واندوه جهان راگم کن
گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکنگفتمش در پیش شمع رخ مرا پروانه کن
خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کنگفتم برو پروا نکن کردی کنون پروانه کن
شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامنکان سرو قد کند جا شاید به دامن من
ساقی امشب می دهی گر می به منساغر از کف نه به من می ده به من
فراق یار چه دانی چه می کندبا منبه جان من زند آتش بر آتشم دامن
بیدار شد ز خواب بخت به خواب منطالع چوشد به صبح آن آفتاب من
خرم آن دم که نشنید بت من در بر منشاد بی او نشوداین دل غم پرور من
هر که را بدخو است یار آگه بود از حال مندوزخی در قعر نار آگه بود ازحال من
باز افتاده به یاد رخ جانان دل منکه چو نی می کشد امشب همی افغان دل من
چشمه حیوان من شد لب جانان منشد لب جانان من چشمه حیوان من
آتشی عشق زد به خرمن منکه دل وجان بسوخت درتن من
ای ترک مشک طره کافور روی مندور از رخ توگشته چو کافور موی من
این صنم کیست که نبود بشری بهتر از اینکس ندیده است ونبیند دگر بهتر از این
من پیرم و دل مرده تو داری به جبین چینمن خون جگر خورده بود لعل تو رنگین
روی ننموده ربودی دل ودینای به قربان توهم آن وهم این