دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
تو از فرهاد دل بری نه شیرینتوبودی ویس پیش چشم رامین
گفتمش چون بینمت ای نازنینگفت رودر آینه خود در ببین
در نافه از خطا مشک می زدبسی دم از بوبو برد چون ز زلفت از شرم شد سیه رو
هر صفائی که دارد آن مه روهست من را چون هستیم هست او
دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگوپژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او
ای بت ماه روی مشکین مودل به چوگان زلف توچون گو
چومریخی ز خون چون ماهی از روچوتیر از قامتی چون قوس از ابرو
ای دل چنین بازی مکن با طره طرار اوماری است پیچان طره اش اندیشه کن از مار او
گر کنی پیدا رهی ای شانه درگیسوی اواز زبان من بگو با عنبر افشان موی او
اگر به حکم قضا می شود رضا دل تویقین بدان شودآسان تمام مشکل تو
چشمم فتد در آینه گر برجمال توشاید که درزمانه ببینم مثال تو
هر کس افتد به خیال من وتوخون کندگریه به حال من وتو
ای قدم خم گشته تر ز ابروی تووی دلم آشفته تر از موی تو
من چیستم که دم زنم از عشق روی تومن کیستم که راه دهندم به کوی تو
بسته دلم را به بند حلقه گیسوی توکرده قدم را کمان حالت ابروی تو
مرا ترکی است غارتگر سنانمژگان کمانابروکه غارت کرده دلها را از آن مژگان وز آن ابرو
بر درد دل خسته ام دوست دوا شوبنما رخ و غارتگر دین ودل ما شو
دل در برم دیوانه شد زنجیر زلف یار کوکرد آن صنم ترسا مرا زنار کو زنار کو
دیوانه شد دل در برم زنجیر زلف یار کوتسبیح افتاد ازکفم آن زلف چون زنار کو
گفتم بده بوسی ز لب گفتا زر وسیم توکوگفتم که جان دارم به کف گفتا که تسلیم توکو
آری اگر ای بادز دلبر خبری کوداری اگر این تیره شب از پی سحری کو
از مژه سنان داری وجوشن به بر ازموز ابرو بودت خنجر ومغفر بسر از مو
آینه در پیش خود بگرفت وگفتا کن نگاهگفت دیدی گفتم آری گفت چه گفتم دوماه
به حسن چون تو نه آید کسی نه آمده باللهنگه در آینه کن تا شوی ز حسن خودآگه