دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمتگفتم علیل و زارم گفتا شفا دهیمت
ز من بخت سیه برگشته چون برگشته مژگانتدلم آشفته تر گردیده از زلف پریشانت
رشک می آیدم ز پیرهنتکه زندبوسه هر زمان به تنت
چه سان از رخ دهم نسبت به ماهتتوهستی گل چرا خوانم گیاهت
از بی وفایی یار دارم بسی شکایتکومحرمی که گویم در پیش او حکایت
دلا تا چند ابجد تا کی ابتثکتاب عشق را خوان یک دومبحث
تو شاه حسنی و داری ز مشک بر سر تاجبگیر از همه دلبران عالم باج
داده شه فرمان که عطاران معافند از خراجبرده است از مشک و عنبر بس که گیسویت رواج
سر زلف تو می گردد به رخسار تو گاهی کجو یا بهر گزیدن می شود مار سیاهی کج
زده است زلف تو چنبر به رخ چو مار به گنجبه گنج راه نبرده است هیچ کس بی رنج
دمید گل به چمن ساقیا بیاور راحصلاح من بود این تا تو را بود چه صلاح
اگر که تیغ کشی و کنی مرا مذبوحهنوز قوت جان و دلی و راحت روح
گوید ار کس ز معجزات مسیحپیش لعل لب تو هست قبیح
چه خوردی که گشتی چنین ارغوان رخبگوتا کنیم ارغوانی از آن رخ
دل برد و گشت پنهان از چشمم آن پری رخاز بردن دل افسوس وز رفتن وی آوخ
تو را به است ز به غبغب وز سیب زنخبه دستم آید اگر این دو یک زمان بخ بخ
مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخبکن به شیشه می ریشه غم از بن و بیخ
آن نگار از گریه طفل دل مرا آرام کردبس که از چشم ولب اورا شکر وبادام داد
دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیادناگهم تدبیری آمد بهر دیدارش به یاد
هر قطره خونی که ز چشم ترم افتدنقشی است که از لعل لب دلبرم افتد
ز غم هر دم دل خون دیده ام خونبارتر گرددچوخونم کم شود از دل غمم بسیار تر گردد
تا رز آرد غوره وآن غوره تا انگورگرددچشم ها باید به راه انتظارش کورگردد
زاهدا کم کن بلنداقبال را تکفیر و ردنام او راحرز کن چون قل هوالله احد
منجم گفتامشب مه قران با آفتاب داردبگفتم یارم ار ساقی شود جام شراب آرد