دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
خون به دل از بوی مویت نافه تاتار داردنافه تاتار کی مشکی چومویت بار دارد
دل من نه عزم باغ و نه هوای راغ داردبه خیال توهم از آن هم از این فراغ دارد
کسی که عشق ندارد چه درجهان داردتنی که یار ندارد مگوکه جان دارد
نه مشک ختا بوی موی تو داردنه ماه سما حسن روی تودارد
چو لاله دل ز داغم لکه داردبت من چون هوای مکه دارد
نه ماهی چورویت زخط هاله داردنه قندی چولعل تو بنگاله دارد
دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی داردیا به رخسار چومه زلف سیاهی دارد
هیچ مرغی در قفس چون منگرفتاری نداردبختی مستی چومن هرگز گرانباری ندارد
شب از خیال روی توخوابم نمی برددر حیرتم ز گریه که آبم نمی برد
آنکه شد عاشق ومردازغم ودردبا خبر شد که به من عشق چه کرد
از غم تو بهدل ما گذردآنچه از سنگ به مینا گذرد
دانی ای مه که ز هجرت چه به من میگذردگذرد آنچه ز دی مه به چمن میگذرد
ز روی ناز با من ترک من گاهی که بستیزدچو بیند می شوم آزرده طرح آشتی ریزد
درخواب بسی آن پری آزارمرا کردبخت بد من آه که بیدار مرا کرد
هجر یار از بس دل زار مرا پردرد کرداشک چشمم را چنین سرخ ورخم را زردکرد
به فصل گل می گلگون به جام باید کردعلاج غم به می لعل فام باید کرد
جان و دل گفتند جانان قیمت یک بوس کردمن دل وجان دادمش آخر مرا مأیوس کرد
آن پری دیوانه ام اول ز روی خویش کردآخرم آورد و زنجیرم به موی خویش کرد
آشفتگی زلف تو آشفته ترم کردلعل لب میگون تو خونین جگرم کرد
رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کردچه بگویم که چه کاری به دل و جانم کرد
شیری است عشق کز بر او کس گذر نکردتا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد
در بر دلدار کی رفتم که دلداری نکردکی غم دل پیش او گفتم که غمخواری نکرد
پرسیدم از منجم کی آفتاب گیردگفت آن زمان که از رخ آن مه نقاب گیرد
دلم ازدیدن آن طره طرار می ترسدبلی هرکس ندارد دل چو بیندمار می ترسد