دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفتبیرخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت
چون نیاز ما و ناز او به هم درمیگرفتسوختن ما از سر و او گرمی از سر میگرفت
رسید موسم نوروز و روزگار شکفتز خندة گل شادی دل بهار شکفت
میفزاید عشق من هر دم چو حسن کاملتکم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت
زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهتتا توان کردن به سوی او نگاه از شش جهت
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاثقیاس کن که ازینها چه میبری میراث
سفر عمر زیانست و درو سود عبثحسرت بود چو اندیشة نابود عبث
هر کجا راه بریدیم عبث بود عبثدر پی هر چه دویدیم عبث بود عبث
هم بخت نامساعد هم زلف یار باعثاین تیرهروزی ما دارد هزار باعث
ای بیلبت حرام بر اهل کلام بحثعشق تو کرده در همه عالم تمام بحث
درنخواهد داد تن بیماری ما در علاجگو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج
درد مرا به عیسی مریم چه احتیاجناسوز گشت زخم، به مرهم چه احتیاج
گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کجتمام کار تو چون فطرت تو کج در کج
خواهم که شبی سرزده آیم به در صبحتا جرعة فیضی کشم از جام زر صبح
یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبحلعل لبی به خنده گشا در جواب صبح
شتاب شام سیهچرده و صباح صبیحبدین درنگِ تو دارد کنایههای صریح
وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخمکن چنین به خود این هرزهگرد را گستاخ
مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخکه کردهاند برای کسی بلند این کاخ
باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخکه برافروخته چون لالهعذاران گل سرخ
ببرید زلف گرچه به پای تو سر نهادسر باخت هر که از حد خود پا به در نهاد
کارم از گفتن لطفت به غرامت افتادصوفی از قرب به اظهار کرامت افتاد
ز ضعفم بیتو بر تن از گرانی مو نمیجنبدنگه تا حشر ازین پهلو به آن پهلو نمیجنبد
شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتدخوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد
وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتدچو سیم قلب یک دم کاش راهت بر گداز افتد