دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
ز استغنا خیالش را به ما پروا نمیافتدنگاهش پرتو خور گر بود بر ما نمیافتد
کجا چو تیغکشی در میان سپر گنجد!ترا به کشتن عشّاق کاش سر گنجد
سخن ز تنگیت اندر دهن نمیگنجددرین دقیقه کسی را سخن نمیگنجد
ز من دور آن پری پیکر به صد دستور میگرددبه دل نزدیکتر از جان به ظاهر دور میگردد
ز اشک گرم من آتش کباب میگرددچه آتشی است که در دیده آب میگردد
به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش میگرددتو چون حرفی زنی گل پای تا سر گوش میگردد
دل مسیح ز دردم شکسته میگرددطبیب بر سر من زود خسته میگردد
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندداجل بیتاب میگردد که خود را بر نشان بندد
هر آه که درد از دل ناشاد برآردنورسته نهالی است که فریاد برآرد
تا نکتة رنگینِ ادا جوش برآوردخون در رگ اندیشة ما جوش برآورد
تا ذوق نوا بر لب من جوش برآوردهر جا سرخاریست ز گل گوش برآورد
شکستن رنگ از جانم برآوردجگر از زیر دندانم برآورد
کسی که صبر به جنگ عتاب میآردکتان به عربدة ماهتاب میآرد
مرا پای طلب از رهگذاری خارها داردکه از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد
به تماشای گل و لاله که پروا دارد؟با خیال تو چه گنجایش اینها دارد
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارددلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد
دلم امشب که ز تیغ تو جراحت داردتکیه بر بستر خون کرده و راحت دارد
چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر داردکه رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد
ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر داردمر آن رنگرز هر لحظه در رنگ دگر دارد
به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر داردنرنجد نوبهار از ما، خزان جای دگر دارد
نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد؟که آتش نیز در عهد رخش خاکی به سر دارد
در آستین مژهام طرح گلستان داردبه شاخ نالة من بلبل آشیان دارد
حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان داردهمیشه خنجر او حرف خونم بر زبان دارد
لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین داردز خوبی هر چه دارد نازنینم نازنین دارد