دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
به ما عمریست زلف یار سودا در میان داردخم و پیچی که دارد جمله با ما در میان دارد
به گوشه چشم سیاهت نگه به من داردسیاه مست ندانم دگر چه فن دارد!
از بس که هوای دهن تنگ تو دارددل در تپش بیخودی آهنگ تو دارد
ز طرز غنچه پی بردم که شرم روی او داردز رنگ شعله دانستم که بیم خوی او دارد
مگر دلِ به غم عشق بستهای داردکه آفتاب تو رنگ شکستهای دارد!
عاشق آنست که در بر گل رویی داردعارف آنست که دستی به سبویی دارد
بگو به شعله که پروانه بی تو تاب نداردفدای بزم تو خواهد شد، اضطراب ندارد
چمن بیتو فیض هوایی ندارددماغ گلستان صفایی ندارد
ز جور تو دل امتناعی نداردبه وصلت سر انتفاعی ندارد
دو چشمت میل هشیاری نداردز خواب ناز بیداری ندارد
تنها نه ز زلفت دلم آرام نداردخود کیست که سر در پی این دام ندارد!
گر خود ز لطف گامی در راه ما گذاردما دیده فرش سازیم تا یار پا گذارد
سرو نتوانست لاف قامتش از پیش بردهرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد
کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد!دل آرد و چو برد جان دردناک برد!
ذوق دیدارست کامی کز جهان دل میبردزاهد از دنیا نمیدانم چه حاصل میبرد!
دوران حیله باز زما روبرو بردیک نان دهد به ما و هزار آب رو برد
نبرم منّت کس کاش شرابم نبردتشنه میرم به لب بحر که آبم نبرد
امشب که از نم مژه آبم نمیبرددر دل خیال کیست که خوابم نمیبرد!
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمیبردتا زهر چشم یار به درمان نمیبرد
بسکه آرام از نگاهش بیمحابا میپردرنگ از رخسارة مرغان دیبا میپرد
گر نسیم صبحگاهی گلستان میپروردبوی زلف یار را نازم که جان میپرورد
لعلت که باغ خنده ازو آب میخوردخون هزار گوهر سیراب میخورد
لعل لبت ز خون گهر آب میخورداز چشمهسارِ شیر، شکر آب میخورد
منگر که نگاهی ز سر ناز به ما کرددر سینه ببین با دل مجروح چهها کرد