دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کردخامشی هم نکتهای تقریر نتوانست کرد
خویش را بر آب و بر آیینه تا اظهار کردآب را آتش زد و آینه را گلزار کرد
بیتو تا ره بر غبار خاطر غمناک کردنالة من خاکها در کاسة افلاک کرد
کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کردکار بر خود تنگ کرد آن کو دل ما تنگ کرد
نماز شام چنان نشئة میش گل کردکه آفتاب ز بدمستیش تنزل کرد
مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کردآن خم که در آن بود دلم باز به خم کرد
عشق ظاهر نمیتوانم کردکشف این سرّ نمیتوانم کرد
با یاد تو کونین فراموش توان کردگر ز هر دهی باده صفت نوش توان کرد
به آن قد سرفرازی میتوان کردبه آن رخ عشقبازی میتوان کرد
به آن رخ جلوة خور میتوان کردبه آن لب کار شکّر میتوان کرد
گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کردهمزبانیهای ابرویی مرا دیوانه کرد
گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکردطفل بازیگوش من گوشی گوشی به حرف من نکرد
یار در دلداری ما هیچ خودداری نکردیا چنین تمکین بما تقصیر در یاری نکرد
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیردکه ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد
چون صبا از گل تو بو گیرداول از خون دل وضو گیرد
دماغم باج ذوق از نشئة سرشار میگیردگلم از تردماغی بر سر دستار میگیرد
به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمیگیردبلی آیینة خور تیرگی در دل نمیگیرد
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمیگیرددماغم جام خوشحالی ز دست جم نمیگیرد
چه سازم دست دردی دامن جانم نمیگیردکه امید دوا در یاد درمانم نمیگیرد
ویرانه دلی دان که محبّت نپذیردآباد خرابی که عمارت نپذیرد
فریب جنّتم در عشق کی مغرور میسازدکجا بیطاقتی با وعدههای دور میسازد
شب از هجر رخت صد غم در غمخانة ما زدنوای جغد آتش بیتو در ویرانة ما زد
صبح بلبل به نوا برخیزدگل پی نشو و نما برخیزد
که میتواند از پیش یار برخیزد؟نشستهایم که از ما غبار برخیزد