دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
جو آید در چمن از عندلیبان شور برخیزدبه تعظیم نسیمش بوی گل از دور برخیزد
به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزدپی تواضع قد تو سرو برخیزد
قدم از بار محنت برنخیزدمحبّت هم ازین کمتر نخیزد
از دعا گویا اثر بازم به مطلب میرسدکز لبم تا عرش امشب جوش یارب میرسد
ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسدگوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد
بخت کو کز تو بمن مژدة یادی برسدمگر این کشت مرا آب زیادی برسد
کسی به درد سخن غیر طبع من نرسدقلم دواسبه به داد دل سخن نرسد
تا کی چنینم از مژه خون جگر چکداین شعلة گداخته از چشم تر چکد
ز عریانی نیندیشم اگر عالم خطر باشدکه شمشیریم و بر اندام ما جوهر سپر باشد
یک شب که نه در وصال باشدهر لحظه هزار سال باشد
خوشا آن دل که تا جان باشدش اندوهگین باشددل آسوده میباید که در زیر زمین باشد
حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشدبهای خون من این بس که پایمال تو باشد
آن شوخ ز حالم خبری داشته باشدوین ناله بدان دل گذری داشته باشد
آیینه سنگ بود ترا دید و آب شدآنگاه از فروغ رخت آفتاب شد
بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شدبس که بیکس، بیکسی از اختلاطم سیر شد
اقبال رو نمود و به ما یار یار شدوین روزگار تیرة ما روزگار شد
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شدکه چون جرس دل او با زبان موافق شد
آمد بهار و خانه به زندان شریک شدچاک جگر به چاک گریبان شریک شد
دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شدنشکست عهد دشمن تا استوار هم شد
به مهر آموختیم آن طفل را بیمهریش فن شدطلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد
دلم شبی که خیال ترا نشیمن شدچو آفتاب مرا داغ سینه روشن شد
دل از جفای محرم و بیگانه پر نشدصد دل تهی شد و دل دیوانه پر نشد
پای دل تا به ره عشق تو فرسوده نشداز ترّدد نفسی در برم آسوده نشد
که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند!چه تهمت است که گویند این به آن ماند!