دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
بهشت عدن به حسن رسیده میماندبهار خلد به خطّ دمیده میماند
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماندتو چون نباشی مجلس به بیشه میماند
بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماندآنقدر فریاد ازو کردم که فریادم نماند
رسم سرایت نفس ناتوان نماندتأثیر در قلمرو آه و فغان نماند
هر کس به عارض تو خط مشک فام خواندمضمون تیره بختی ما را تمام خواند
جدا از کوی او شوقم گل و گلشن نمیدانددلم ذوق تپیدن، دیدهام دیدن نمیداند
بیوفا و بد و بیدادگرت ساختهاندخوب بودی و دگر خوبترت ساختهاند
کج ابروان که چهره به می تاب دادهانداز رشک، خم به قامت محراب دادهاند
عشّاق دل به چین جبینی سپردهانداین قلبگاه را به کمینی سپردهاند
آنانکه پی به راه توکّل فشردهاندصاف رضا ز درد تحمّل فشردهاند
چشم دلم به عالم بالا گشادهانددر خلوتم دریچه به صحرا گشادهاند
از پی قتلم دگر، درد و غم، آمادهاندهمچو دو ابروی یار پشت به هم دادهاند
خوبان که شوخی مژه از تیر بردهاندطرح نگاه از دم شمشیر بردهاند
چون خوی دلبران ز عتابم سرشتهاندهمچون تبسّم از شکرابم سرشتهاند
عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کردهاندبخت بد بنگر! چنان بودم چنینم کردهآند
زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپندچو لاله سر زند از خاک داغدار سپند
هر کاروان که راه به کوی تو ساختندبازارها به مصر ز بوی تو ساختند
نقشبندانی که طرح روی جانان ریختندطرح دلها را چو زلف او پریشان ریختند
یک بار نکردیم در آن دل اثری چندشرمندة آزردن آه سحری چند
بی تو یارانم کشان سوی گلستان میبرندبا چنان حسرت که پنداری به زندان میبرند
بیدلان دور از لبش چون جام گلگون میخورندچون به یاد آرند آن لب ساغر خون میخورند
صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرندباج روشندلی از عالم بالا گیرند
اسیران پرده از حال دل خود بر نمیگیرندچو تب در پوست میسوزند لیکن در نمیگیرند
به چمن روی نهی سرو و سمن میسوزندبرفروزی، همه اطفال چمن میسوزند