دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
کو غم که ناله را به اثر آشنا کندالماس را به داغ جگر آشنا کند
عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کندخنجر زبان گشاید و صد مرحبا کند
گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کندعجب که رشتة عمر مرا به تاب کند
گریة خونین نداند هر که چشمی تر کمندبایدت خون خورد تا اشک تو رنگی بر کند
مطربی کو که نوای غم او ساز کندتا ز دل شادی نا آمده پرواز کند
دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کندنیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند
سهل است اگر رقیب به خود مایلش کندمهرست کینه نیست که جا در دلش کند
عقل گو کمتر نظر بر حسن تدبیرم کندمن از آن ویرانترم کاندیشه تعمیرم کند
شاه اجل به حکم تو فرمان روان کندسر خیل فتنه هر چه تو گویی چنان کند
چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کنددل خسته را ز شکفتگی تر و تازهتر ز چمن کند
ز قال رفتهام از دست، حال تا چه کندخیال برد ز کارم وصال تا چه کند
چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کندخال را مردمک دیدة آیینه کند
چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کندگل تبسّم او بر بهار خنده کند
به جفا چون بتان قرار کنندفکر عشّاق بیقرار کنند
هر که این شیرین لبان محو شکر خندش کنندشیرة زهر هلاهل شربت قندش کنند
خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنندعمر ابد فدای ره جستجو کنند
خم خانه جای صحبت اشراقیانه استگو جامها به خون فلاطون وضو کنند
آنان که در ادای سخن کوتهی کنندتشبیه قامت تو به سرو سهی کنند
ناز تو رخنه در جگر شیر میکندآیینه را نگاه تو شمشیر میکند
مه را غم هلال تو رنجور میکندخورشید بر رخت نظر از دور میکند
شوق چون در عرض حالم خامه را سر میکندنامه در کف جلوة بال کبوتر میکند
شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش میکندعندلیب از گوشهها کنج چمن خوش میکند
قاصد بیغم کجا شرح ملالم میکندنامه هم کی رفع وسواس خیالم میکند
دل نظر چون بر رخ آن بیترحّم میکندهمچو زلف او ز حیرت دست و پا گم میکند