دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
موج اشکم ابر را آلوده دامن میکندشعلة آهم چراغ برق روشن میکند
مستی ز گرد تفرقه پاکم نمیکندتا غنچه خُسبِ سایة تاکم نمیکند
غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکندشعله را از بیمِ خُویش، رنگ بر رو بشکند
آهم سحر چو از دل رنجور شد بلندتا جیب آسمان ز زمین نور شد بلند
خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایندبیم آنست که آیینه ز هم بربایند
دلم با زاهدان دیگر به صد اعزاز ننشیندچو جست از دامگاهی مرغ، دیگر باز ننشیند
معاندان که سخن ناشنوده میگویندنگفته میشنوند و نبوده میگویند
یاد عیشی کز رخت شبهای ما مهتاب بودبخت ما بیدار و چشم آسمان در خواب بود
امشب که در چمن ز قدومش نوید بودخلوتسرای غنچه گلستان عید بود
دی کز فروع ماه رخت پرده دور بودآیینة جمال تو گرداب نور بود
امشب که دست نالة زارم بساز بوددر بزم دل، مدار به سوز و گداز بود
از بیکسیم دوش دل سوخته کس بودآیینه چراغ سر بالین نفس بود
شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بودعرصة امیّد بر امیّدواران تنگ بود
ز هر لبی که برآمد سخن کلام تو بودبه هر چه گوش فرا داشتم پیام تو بود
خوش آنکه بلبل ما نغمهسنج باغ تو بودکسی که بر سر ما جای داشت داغ تو بود
آنکه کارش به اسیران همه بیدادی بوددل اغیار ازو جلوهگه شادی بود
شبم در کلبة دل ماهتاب از یاد ماهی بودتمنّای دو چشمم توتیای خاک راهی بود
شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبودنه صدف را سینه کردم چاک، یک گوهر نبود
دلا گم کردهای خود را درآ در جستجوی خودنیی از غنچه کم، سر در گریبان کن به بوی خود
بلبل ز شیوة تو به فریاد میرودبوی گل از نسیم تو بر باد میرود
غیر زلف او که دوشادوش آن رو میرودسایه با خورشید کی پهلو به پهلو میرود!
هر کجا حرف لب آن یار جانی میرودرنگ از روی شراب ارغوانی میرود
کو آنکه شیونم به اثر آشنا شوداین ارغنون به نغمة تر آشنا شود!
به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شودغلاف غنچة گل شیشة گلاب شود