دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
کمردهام خالی دلی، خواهم دل او پُر شودتا دل خالی دگر از مشکل او پر شود
لطف کن تلخی که جان بیلذّت از شکّر شودآب کن زهری که دل مستغنی از کوثر شود
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شوددانة عیش فشاندیم که غم سبز شود
کم کنم شیون نمیخواهم که نقص غم شودپر نگریم خون دل ترسم که دردی کم شود
دانشم حاشا که ابرِ آفتاب من شودمن از آن عارفترم کاین بت حجاب من شود
آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا میشودهر کجا این شیشه باشد سنگ پیدا میشود
آیینه از عکس رخ یارم گلستان میشوداندیشه از یاد لبش لعل بدخشان میشود
چندان که از تو جور و جفا کم نمیشوداز ما نصیب مهر و وفا کم نمیشود
من اگر می نخورم پیش رود!ور کنم توبه کس از من شنود!
هلاک همچو منی خشم و کین نمیخواهدچنین شکار ضعیفی کمین نمیخواهد
نه همین دل در برم چون مرغ بسمل میجهدهر سر مو زاضطرابم چون رگ دل میجهد
ایزد به هر که عارض گل رنگ میدهددر سینهاش نخست دل سنگ میدهد
مویش وظیفة شب دیجور میدهدرویش چراغ آینه را نور میدهد
بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهدپیچد چو زلف دست به رخسار او نهد
شبی که عکس سر زلف یار در نظر آیدغبار صبح به چشمم چو گرد سرمه درآید
نمیخواهم که بوی پیرهن از نزد یار آیدگرفتم دیده روشن کرد، بیرویش چه کار آید!
خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آیدکه عمر رفته به امیّد یار باز آید
به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد میآیدبه هر جا روی خوش بینم رخ او یاد میآید
چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار میآیدکه هر گه در خرام آید بدین رفتار میآید
چنانم بزم عشرت بیلبش دلگیر میآیدکه موج باده در چشمم دم شمشیر میآید
از ره کوی تو چون بانگ جرس میآیدجان بر لب شده از بوی تو پس میآید
چو رشک رخنهگرِ نام و ننگ میآیدقبا ز پیرهن او به تنگ میآید
اگر دو روز از آن کو خبر نمیآیددلم ز وادی حیرت به در نمیآید
وفاداری از آن ترک شکار افکن نمیآیدازو صد شیوه میآید ولی این فن نمیآید