دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشایدزبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید
عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسیدگاهی امید هست که غافل توان رسید
به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسیدسر نیشی به رگ آبلة دل نرسید
تا کی ز غیر حرف وفا میتوان شنیدیک لحظه هم شکایت ما میتوان شنید
آن شوخ که بیخواب و خمارش نتوان دیددر خواب به آغوش و کنارش نتوان دید
تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دیدگردش چشمی که امشب زاهد از پیمانه دید
حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنیداز لب امروز گوشم نغمة فردا شنید
هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشویدهر که را در دل تو باشی گُل به کف دارد نبوید
ازین غیرت مرا آه از دل ناشاد میرویدکه در گلشن به یاد سرو او شمشاد میروید
کجا رویم که ما را تو ملجایی و ملاذنعوذ بالله اگر جز در تو هست معاذ
در دل ز بس به عشق تو غمها شود لذیذترسم به کام من غم دنیا شود لذیذ
بر سر شیشه نبود پنبه، که بیروی یارچشم صراحی سفید گشت ز بس انتظار
باز هر سو موج ابری جلوهگر دارد بهارفیض عالم در نقاب مشک تر دارد بهار
ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوشترکه داد دلبران خوش باشد و بیداد از آن خوشتر
از نسیم خط دلم را بیقراری بیشترشورش دیوانه از باد بهاری بیشتر
چون غنچهام دلی است ولی کار بستهترخون گشته تر ز غنچه و زنگار بستهتر
لب گرم شکوه بود که گردید دیدهترشد ناشنیده شکوة ما ناشنیدهتر
به جرم اینکه لب یار شد مسخّر ساغرخوریم خون صراحی به کاسة سر ساغر
زند تبخاله از خونم لب پیمانة اخگربه الماس سرشکم سفته گردد دانة اخگر
خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگرگل اشکم کجا و غنچهٔ پژمردهٔ اخگر
ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگردر دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر
بیا به مجلس و کام دل از شراب برآورپیاله گیر و سر از جیب آفتاب برآور
ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیروین طمطراق هر دو جهان را به باد گیر
سایهای ساقی به جرم توبه از ما وامگیرتکیه بر لطف تو دارم جرم ما بر ما مگیر