دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست بازدتر میان معنی و لفظم بیابانست باز
فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوزخاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوزگشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوزچون کمانم پشت و، من با شوخی تیرم هنوز
نگشتم ایمن ازین چرخ کینهخواه هنوزدو اسبه بر سر کیناند مهر و ماه هنوز
ویران دل و تو در دل ویرانهای هنوزاین خانه شد خراب و تو در خانهای هنوز
قدر درویشی نمیدانی به سلطانی گریزذوق جمعیّت نداری در پریشانی گریز
هستی دنیا و بال جان غمناکست و بسنعمت آسودگی در خلوت خاکست و بس
بس که نالیدم نه قوّت ماند در من نه نفسمردم، ای فریادرس آخر به فریادم برس
عاشق یاریم اما نام یار ما مپرسبینصیبان دیاریم از دیار ما مپرس
رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفسمن تنگتر سازم نفس او تنگتر سازد قفس
بلهوس گر نیستی دور از کنار یار باشگر نه گلچینی برو خار سر دیوار باش
کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباشخواهی از سر بگذر ورنه درین بیشه مباش
نگردید آشنای می لب از خویشتن مستشدل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش
خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدشبه فتوای جنون دیگر نخواهم کرد تقلیدش
به گوش درد دلم گاه گاه میرسدشپیام ناله و تقریر آه میرسدش
شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورشمحبّت نشئة سرشارش و دیوانگی شورش
ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورشتبسّم از نمک پروردگان لعل پر شورش
این روضه که وقفست بر اغیار نعیمشبر کِشتة عشّاق سمومست نسیمش
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمشکه باد خون اسیران حلال گوشة چشمش
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانشجز تاب کمر نیست کمربند میانش
باز با عشق تو محکم میکنم پیمان خویشآتشی میافکنم در دین و در ایمان خویش
چمنِ جلوهگری از قد رعنای تو خوشدل آشفتگی از زلف چلیپای تو خوش
قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویشنرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش