دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
دوشم چراغ دیده ز روی تو تاب داشتچشم ترم در آب گل آفتاب داشت
یا بمن خود را ازین بیگانهتر بایست داشتیا مرا با خویش یکرنگانهتر بایست داشت
یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشتآفتاب عاشقان دایم ز گرمی عار داشت
هر که در کوی تو چندی چو دلم منزل داشتدایم از زلف سیاهت گرهی در دل داشت
دی به خاطر یاد آن گیسوی مشکآسا گذشتامشب از سودای او طرفه شبی بر ما گذشت
به فکر کار نیفتاده روزگار گذشتکنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت
در گلشن الست که نیرنگ برنداشتهر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت
در غضب رفتی و دل دوش از تو کامی برنداشتکس به غیر از ساغر می لب ز لعلت تر نداشت
راه دراز وصل تو غیر از خطر نداشتهر کس که پا نهاد در آن فکر سر نداشت
ترکش ناز تو از غمزه دگر تیر نداشتورنه از ما سر مو آن مژه تقصیر نداشت
کسی چون خرد دستگاهی نداشتبه سرّ قَدَر لیک راهی نداشت
در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشتعشق غیر از ناتوانی مردِ میدانی نداشت
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشتبه حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشتخوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت
خوی از جبین مریز که قدر گلاب رفتگرمی مکن که رنگ رخ آفتاب رفت
زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفتچارهسازان چارة کاری که کار از دست رفت
شور جنونم از سر این بخت شوم رفتفرّ همای عشق به تاراج بوم رفت
نوبهار من که هر خار مرا گل کرد و رفتنالهام را در فراق خویش بلبل کرد و رفت
سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفتتن خاک گشت و خلعت غم از برم نرفت
در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفتاز دل ما بود هر جا آتشی بالا گرفت
یک نفس خود را ز غم آزاد میباید گرفتصرفهای از عمر بیبنیاد میباید گرفت
یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفتدم زدم از زلف او هنگامه بوی گل گرفت
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفتخاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت
گلستان از خندهاش طرح گل خندان گرفتنوبهار از جلوهاش سامان صد بستان گرفت