دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکستاز خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست
چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکسترنگ حیا به چهرة محجوب او شکست
درمانده دل به کار من و من به کار دوستدل شرمسار من شد و من شرمسار دوست
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوستگستاخ گو مرو به سوی جلوهگاه دوست
گر تو پنداری بتان را بیوفایی نیست هستوربگویی در میان رسم جدایی نیست هست
از هستی تو عالم دیوانه پر شدستدر خانه نیستی وز تو خانه پر شدست
در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیستگر زاهدی خشک نه دامان تری نیست
بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هستبازم آمادة قتلم صف مژگانی هست
دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریستتا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست
جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیستسر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست
عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیستچشم بر کردار باشد گوش بر گفتار نیست
در شب غم همدمم جز آه بیتأثیر نیستهمزبانی بیتوام جز نالة شبگیر نیست
حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیستخانهسوز صبر من جز شعلة ادراک نیست
صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیستبلبل ما تا نریزد بال فارغ بال نیست
تلخکامیهای ما از گردش ایّام نیستاندر آن کشور که ماییم آسمان را نام نیست
دل که بیزخم تو باشد به جهان خرّم نیستزخم را از تو رواجیست که با مرهم نیست
عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیستجز نوای درد دل از هم شنفتن رسم نیست
ذرّهای نیست که آیینة دیدار تو نیستخبر از خویش ندارد که خبردار تو نیست
بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیستبالش نرمی دلم را چون پر تیر تو نیست
ابر زا از خصمی مژگان من اندیشه نیستهیچ خصمی در جهان چون خصمی همپیشه نیست
بیلب او نشئهای در ساغر و پیمانه نیستشیشة می را دماغ جلوة مستانه نیست
بر دل از داغ غم قیاسی نیستخانة کعبه را پلاسی نیست
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟به چه دل جمع کند آنکه پریشانش نیست؟
امشب که ذوق جلوه رخش بینقاب داشتبر رخ هزار پرده به رنگ حجاب داشت