دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
عشق را پیغمبرم داغ جنون تاج منستاین غزلهای بلند تازه معراج منست
درون پرده نه پنهان عذار جانانستکه زیر ابر نهان آفتاب تابانست
بیروی تو تا چشم صراحی نگرانستدر شیشة ما باده یکی راز نهانست
به هنر فخر نکردن هنر مردانستگهر خویش شکستن گهر مردانست
جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن استنهال قد تو سرو بلند این چمن است
به لب تا نغمة عیشم قرین استمدار چرخ برچین ِ جبین است
آه جگر ماست که آتش شرر اوستمژگان تر ماست که صد ابر تر اوست
تنها نه دیدهام به رخ نازنین تستهر جا که میروی نگهی در کمین تست
دستگاه حسن لیلی گوشهای از کار تستجلوة شیرین فرامش کردة رفتار تست
تا به رخسار تو زلف مشکفام افتاده استمن که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است
جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده استگرد میدان گر نباشد مرد میدان زنده است
جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده استسرو قمری را ببین بر فرق خود جا داده است
با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده استجادویها کرده زلفش تا دل ما برده است
باز ذوق عاشقی بر عقل زور آورده استیاد مستی رخنه در ملک شعور آورده است
تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته استاز توبه همچو غنچه دل من گرفته است
مگو ز عقل که دام فریب خودراییستمبین به علم که آیینة خودآراییست
امشب دگر نگاه کجت جاودانه استکج مج زبانی سر زلفت بهانه است
سودای تو از جان وفاکیش نرفتستداغت ز دل بیهدهاندیش نرفتست
گر ز زلف آزاد گشتم دام کاکل در پی استگر نگه رد شد ز من تیر تغافل در پی است
برفروزد جان و تن با آنکه داغ دل یکیستبینوایان را چراغ خانه و محفل یکیست
چه شد که عشوه دگر مست خویشتنداریستکرشمه صید فریبی نگاه پرکاریست
باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بستکوتوال چرخ از آهم در دروازه بست
عشوهاش چون در چمن آیین لطف و ناز بسترنگ بر رخسار گل صد ره شکست و باز بست
در گلستان طفل شبنم تا به دوش گل نشستغنچه از بیطاقتی خونابه نوش گل نشست