دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
به تابم روز از بیتابی اشکنمیخوابم شب از بیخوابی اشک
چون کند میل سواری در قبال نیمرنگدشت را گلگون کند از جلوههای نیمرنگ
حدیثی بر زبان هر دم ز هر باب آورد بلبلچو از گل بگذرد حرفی، به چشم آب آورد بلبل
نسیم فیض تا شد جلوهگر در نو بهار دلپر جبریل سر زد جای برگ از شاخسار دل
چنان بگداخت در زندان غم این جان بیحاصلکه تا بر لب رسد از ضعف صد جا میکند منزل
هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغلهر قطرة اشکم بود نوحیّ و طوفان در بغل
ای شده سر تا به پا چو گلبن پر گلطرّة دستار کرده دستة کاکل
دیدة پیاله رشک می ناب کردهامبهر طرب تهیّه اسباب کردهام
محرم دل سینة بیکینة خود کردهامکس چه داند آنچه من با سینة خود کردهام
صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمدهامپی تسخیر دو عالم ز فرنگ آمدهام
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهامهمچو مینای تهی از گفتگو واماندهام
بیرخت با تیرهروزی روزگاری ماندهامهمچو خاکستر ز آتش یادگاری ماندهام
باز در دل دود آه شعله ور پیچیدهامدوزخی در تنگنای یک شرر پیچیدهام
مرد عشقم گرچه خود را در هوس پیچیدهامشعلة سوزندهام در خار و خس پیچیدهام
دی صبا را همنشین زلف جانان دیدهامدوش ازین سودا بسی خواب پریشان دیدهام
وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخالهامدر غبار غم بجوشد گردباد نالهام
خوش تلاش محرمیها میکند بیگانهامجلوة مهتاب دارد سیل در ویرانهام
درین دریای بیبن چون حبابمنفس تا میکشم از دل خرابم
نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتمچنان از دیده پنهانم که ترسم در بلا افتم
تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتمچون نقش پی خویش به هر رهگذر افتم
گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختمداغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم
چون بر ابرویش نظر اندختمتیغ او دیدم سپر انداختم
چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستمچند پامالم کنی خون شهیدان نیستم
چنان در کوی او افتادگی را کار میبستمکه عهد دوستی با سایة دیوار میبستم