دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
کاش چون پروانه من هم بال و پر میداشتمجرأت گردیدنی بر گرد سر میداشتم
هم در شیخ زدم هم ره رهبان رفتمکافر از کعبه و از دیر مسلمان رفتم
به جز تو جمله بیحاصل گرفتماگر چیز دگر در دل گرفتم
به آن بیگانه امشب یک دو حرف آشنا گفتمغرض را بیغرض کردم سخن بیمدّعا گفتم
شکر خدا که باز به امداد همّتمجا داده عشق بر سر کوی ملامتم
به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادمکه تا روز قیامت برنخواهد خاست فریادم
لبی پرشکوه از یاران بیمهر و وفا دارمدلی صد پاره از زخم زبان آشنا دارم
چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارمبرآید کام من شاید بکوشم تا نفس دارم
همین نه لخت جگر در دهان غم دارمهزار نعمت الوان به خوان غم دارم
راز در دل از آن نهان دارمکه به دل یارِ رازدان دارم
دلِ پر از گرهی از عتاب او دارمبه این چنین دل بیتاب تاب او دارم
همیشه آینه دل به پیش روی تو دارمبه هر که روی کنم روی دل به سوی تو دارم
دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارمزبان پیچیده در تقریر عرض مطلبی دارم
بَدَم با نالة بلبل دل افسردهای دارمبه طبعم میخورد گل، خاطر آزردهای دارم
هرگز دلی از نالة خود شاد ندارمفریاد که من طالع فریاد ندارم
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارمچه سان به سیر روم روی لالهزار ندارم
دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارمهزار کار به دل دارم و دماغ ندارم
عمریست که در کوی بلا خانه نداریمگنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم
به زلف او دل خود را به ابرام آشنا کردمعجب رم کرده مرغی باز با دام آشنا کردم
کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردمبگو حرفی که تا چون خط به گرد آن دهان گردم
بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردمز سیل گریة بیاختیار آبی به جو بردم
غلط کردم دلت را با ترحّم آشنا کردمستم کردم به ناکامی، به محرومی جفا کردم
به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردمبه صد فریاد شکر طالع فریاد خود کردم
چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردمسخن بیگانه است آنجا اگر خود من سخن گردم