دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدمنه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم
شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدمدر دهان غنچه شکّر خنده را آتش زدم
بلبل عشقم که چون با شوق دمساز آمدمریختم بال و پر و آنگه به پرواز آمدم
خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودمسرمهای بهر چنین روز نگه داشته بودم
زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدمدیدم که بس ارزنده متاعست خریدم
بیرحمی بالای زبر دست تو نازمکافر دلی چشم سیه مست تو نازم
من مست محبّتم چه سازمسرشار ملامتم چه سازم
به جان افزایم و خاک بدن در خاکدان ریزمبنای جسم را ویران کنم تا طرح جان ریزم
ندید کشتِ امل قطرهای ز جوی کسمبه آب آینه رو شست چهرة هوسم
گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسمشکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم
خوش آن که دست به دست سبوی میباشمچو دیده باز کنم رو به روی می باشم
مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشمبه جلوهگاه خزان طرح صد بهار کشم
کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا میکشممینمایم قطرهای در جام و دریا میکشم
بغل بر هم نمیآید ز ذوق آن برو دوشمچه حسرتها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
ز داغ لاله چشم آمد به داغمز بوی گل پریشان شد دماغم
نه بهر آنکه عالم بر دلم تنگست مینالمولی بیناله بودن در قفس ننگست مینالم
هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گاممبود پیدا از آغازم که پیدا نیست انجامم
ترا خاطر به سوی دشمن بدخوست میدانمتو با من دشمنی لیکن ترا من دوست میدانم
ز بس سرگرم شوقم پای کم از سر نمیدانممغیلان بهر راحت بهتر از بستر نمیدانم
طوطی شکرخایم نیشکر نمیدانمبلبل قفس زادم بال و پر نمیدانم
ز دانش مرا بس، که نام تو دانمسوادم همین بس که نام تو خوانم
جا در دل پاک تو نمودن نتوانمچون گرد بر آن آینه بودن نتوانم
چه افتم که خود آفتفزای خویشتنمهمه بلای من و من بلای خویشتنم
میتوانم ای فلک گر دست بر ترکش زنماز خدنگ نالهای در خرمنت آتش زنم