دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنمچاک بیداد تو در پیرهن خاک زنم
ز ابر دیده در و دشت را پر آب کنمز رشحة مژه خون در دل سحاب کنم
کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنمغصه را خون کنم و در دل اغیار کنم
خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنمالماس کو که ابرة این آستر کنم
با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنمروز چون شد زندگی را خاک غم بر سر کنم
تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنماز لب ساغر اگر آرزوی بوس کنم
تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنمخواهم این سودا دگر از خاطر خود کم کنم
چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنمتارهای آه را بر لب چلیپایی کنم
بعد هزار غم اگر عشرتی آرزو کنمخون جگر فشانم و در گلوی سبو کنم
گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنمگاهی کمند آه گره بر گره کنم
کی به فریب سبزه دل مایلِ کشت میکنمدر چمن خط تو من سیر بهشت میکنم
آینهام خیال تو تصویر میکنمخود را ز سادگی به تو تعبیر میکنم
چون به یاد زلف او زلف غم افشان میکنممیکشم آهیّ و عالم را پریشان میکنم
حال خود را خراب میبینممرغ دل را کباب میبینم
ز گرمی دستگاه اهل عالم تنگ میبینمشررواری گمان گر هست هم در سنگ میبینم
من هیچ نمیگویم من هیچ نمیدانمدر عشق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شومتو بر رخم خندان شوی من از غمت گریان شوم
چند از گل سخن عرض تجمّل شنوملاف آشفتگی از طرّة سنبل شنوم
ز چشمان تو راز خویش را بنهفته میخواهمبسی ترسیدهام این فتنهها را خفته میخواهم
جمال شاهد رحمت فزاید از گنهمکه خال چهرة عفوست نامة سهیم
بر گردِرخت سبزه و گل سر زده در همدارد چمنت برگ گل و سبزة تر هم
دیده را از پرتو روی تو تابی میدهمگلشن نظّاره را از شعله آبی میدهم
بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهامغصّهها حل کرده و در حلق مینا کردهایم
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایمخود را به خاطر تو خریدار گشتهایم