دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
خود را به ناز آن بت طنّاز دادهایمصد ملک دل به غارت یک ناز دادهایم
عمریست تا جدا ز تو مهوش نشستهایمپروانهایم و دور ز آتش نشستهایم
شب در نظارة رخش ابرام کردهایمصد کار پخته از نگهی خام کردهایم
راه بیرون شد درین دشت الم گم کردهایمآهوییم و پیش این صیّاد رم گم کردهایم
گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کردهایممدّتی از پهلوی دل ما تنعّم کردهایم
در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایمخاک راهش را به چشم آب زمزم دیدهایم
ما فیض کعبه از در میخانه بردهایمسر خطّ مشرب از خط پیمانه بردهایم
جدا ز طرّة تابیدة تو میتابیمبه یاد لعل تو خونین جگر چون عنّابیم
سوخت هر جا خستهای ما بیمحابا سوختیمزد بر آتش خویش را پروانه و ما سوختیم
عمرها ما از خدا درد ترا میخواستیمآفت جان و دل خود از خدا میخواستیم
یاد ایامی که در دل مهر یاری داشتیمناروا بودیم پُر، اما عیاری داشتیم
تا چند درین غمکده غمناک نشینیموقتست که بر تارک افلاک نشینیم
چو گوی عرصة آفاق را به سر گشتیمکه تا چو چوگان از هر چه بود برگشتیم
دل را به سر زلف تو دلدار سپردیمشادیم که این مهره به آن مار سپردیم
پنبه در گوش نهادیم و خبردار شدیمبار بر دوش گرفتیم و سبکبار شدیم
گوهریم و بر بساط دهر یکتای خودیمقطرهایم و در وجود خویش دریای خودیم
جز داغ جفا بر دل مهجور ندیدیمجز نقشِ پیِ شعله در این طور ندیدیم
یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم،تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم
در طور فنا وعدة دیدار شنیدیماین مژده ز لعل لب دلدار شنیدیم
بر دل رقم حسرت جاهی نکشیدیماز چشم فلک ناز نگاهی نکشیدیم
دلا هنوز امیدی به چشم تر داریمگمان صد اثر از آه بیاثر داریم
هر جا که نام درد دل مبتلا بریمرنگ اثر ز چهرة سعی دوا بریم
ما به زیر آسمان مشتی فروزان گوهریمآتشیم آتش، ولیکن در ته خاکستریم
از فکر خال و طرّة جانانه بگذریمدامست به که از سر این دانه بگذریم