دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَمپُر گرم هم مباش که ترسم بسوزیَم
آهی از دل از پیِ دفعِگزندی میکشیمچشم بد را سرمه از دود سپندی میکشیم
تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟کی بود کی، خویش را در دام پرواز افکنیم
حاشا که غیر عشق حدیث دگر کنیمیک حرف خواندهایم که یک عمر بر کنیم
ما به بدنامی تلاش نیکنامی میکنیمپختگیها در نظر داریم و خامی میکنیم
دل به یاد تو سرخوش است همانشعلة شوق سرکش است همان
ز مژگان چند چون ابر بهارانسرشک لالهگون بارم چو باران
میتوان از زندگانی دست آسان شستنلیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن
به نومیدی ستم باشد ز راه دوست برگشتنچو اشک و آه عاشق تا توان زیر و زبر گشتن
چو گرد چند به دنبال کاروان گشتنتوان به بال و پر مصرعی جهان گشتن
به راه دیر سبکبار و بیحرج رفتنصواب تر که گرانبار راه حج رفتن
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردندلی چو آینه باید به دست آوردن
چه خواهد شد دو روزی جور کمتر میتوان کردندو روزی با اسیران بلا سر میتوان کردن
لبی تر یک دم از جام طرب، کم میتوان کردنولی چندان که خواهی مستی از غم میتوان کردن
چه پای بستة تدبیرم بایدم بودنکه در قلمرو تقدیر بایدم بودن
میشد از طَرة او کام دل آسان دیدنمیتوانستی اگر خواب پریشان دیدن
نه تنها در چمن از زوی گل گل میتوان چیدنکه سنبل از نسیم شاخ سنبل میتوان چیدن
اگر چشمت کند یک عشوة مستانه در گلشندگر بر کف نگیرد شاخ گل پیمانه در گلشن
برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کندرآ در جلوه و از داغ حسرت لالهزارم کن
گر جام میی داری عزم لبِجویی کنور مهر بتی داری فکر سر کویی کن
بعد ازین ای دل تلاش مهر هر ناکس مکنبس ترا آنها که کردی، بیش ازین زین پس مکن
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود منآیینة اسکندری جان غبارآلود من
نمیگردد مگر، در صیدگاه دل شکار مننمیدانم به هر جانب چه میتازد سوار من
نو خط من کرده است عزّت نخجیر منسلسلة عنبرین ساخته زنجیر من