دفتر شعر
۱۵۲ شعر در این دفتر
گر بیعمل از علم کسی بهره ندیداز علم ولی قفل عمل راست کلید
آنرا که خبر ز عالم راز رسیددر گوش سر از لُبّ دل آواز رسید
گر زانکه ز گفتگوی درس اسراربر خاطر نازک تو باشد آزار
در آرزوی وصال آن خوشرفتارزانرو که خلا محال باشد هر بار
در کشور فضل کرده یزدانت صدرخورشید برِ تو گه هلال و گه بدر
دورم ز تو ای نگار خاکم بر سرسیلی خور روزگار خاکم بر سر
در سایه سرو قدت ای مایه نازاز بهر وصال دل حسرت پرداز
فیاض ترا لاف حرامست هنوزطرز سخن تو ناتمامست هنوز
تا چند ز کس تاب جفا آرد کسگفتم به تو بس جفا و، بیرحمی، بس
نوروز شد و شکفت گلزار هوسگفتن به تو ای معلّم هرزه نفس
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باشچون گل نفسی برآور و سرخوش باش
جانا چو گل شکفته بیشرم مباشبر هم زن نام و ننگ و آزرم مباش
شرعست سپهری که نیابی خطرشوز رجم نیابند شیاطین گذرش
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرشسر از خم نه سپهر برکرد به عرش
دل یافت حیات ابد از خدمت فیضجان زندة جاوید شد از صحبت فیض
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگزین بلهوسان کناره به صد فرسنگ
هر چند که کعبه راست فضلی کاملدر خاک نجف مرا به آید منزل
آن خاتم انبیا نبّی مرسلبر جمله مقدّم است در علم ازل
ای گل شده بیرخ نکویت بدناموز شرم لب تو باده گردیده حرام
بیمارم و آن نیم که یک جا افتممیگردم و هر کجا رسم وا افتم
مشهور به عشق تو ستمگر گشتمحرف غم عشق تو مکرّر گشتم
هر چند که دور از درت میگردمبرگرد دل ستمگرت میگردم
آخر ترک تو بیوفا دل کردمعهد تو به فرمان تو باطل کردم
صد شکر که آهوی ترا صید شدمبر هم زن زهد و آفت شید شدم