دفتر شعر
۱۵۲ شعر در این دفتر
تا داغ غم عشق تو بر جان دارمصد چاک به دل دست و گریبان دارم
امروز به روی کار آبی دارمکز خوی تو وعده عتابی دارم
کی جانب هند روی نیکو آرممن نیستم آنکه رو به هندو آرم
سرگشتة اوّلم به آخر نرسمدرماندة باطنم به ظاهر نرسم
بینم چو وفا ز بیوفایی ترسمدر روز وصال از جدایی ترسم
از مکرِ خرد ز حد فزون میترسموز حیلة عقل ذوفنون میترسم
هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشماز خون جگر دهد می نوشم چشم
چشم سیه یار نپرسی حالم؟بیمارم و یک بار نپرسی حالم؟
غم نیست گر از درد غم افتاده شومغم آن باشد که از غم آزاده شوم
من داغ علی به هیچ مرهم ندهمخاک در او به آب زمزم ندهم
ما بر در دوست بیدلایل رفتیماز راه فتادیم و به منزل رفتیم
دل را ز می عشق تو بیهش کردیمیکباره چراغ عقل خامش کردیم
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریمدر کشور پوست تخت شاهی داریم
با راه صواب از خطا میگردیمهر چند که رفتهایم وا میگردیم
ما خاک وجود خویش را زر نکنیمخود را با خاک تا برابر نکنیم
عمری شده تا ز خیل مهجورانیمنزدیک نشستهایم و از دورانیم
رمزی ز قضا و قدرت میگویموز مسئلة خیر و شرت میگویم
گاهی ز نبی گه ز ولی میگویمگه نادعلی سینجلی میگویم
وقت است که ترک پیر و استاد دهیمآموختهها را همه از یاد دهیم
هر چند کنی ز چرخ و انجم برهاننتوان به خدا رسید جز از عرفان
یارب کشتم به وصل حاصل برسانوز عشق خودم چاشنی دل برسان
اکنون که شد از عید گلستان خندانطفلان ز چه باشند به مکتب گریان
اسرار نهان فاش نباید گفتنجز حیرت سامع نفزاید گفتن
بیذوق نشاید ره معنی رفتننتوان این راه را به دعوی رفتن